رباعیاتمَن̊ با کَمَرِ تُو دَ̊ر میا̊ن کَـردَ̊م دَست̊ پِنداشتَمَش کِه دَ̊ر ̊میا̊ن ̊چیزی هَست̊ (ریاعی47 سودی)

مَن̊ با کَمَرِ تُو دَ̊ر میا̊ن کَـردَ̊م دَست̊ پِنداشتَمَش کِه دَ̊ر ̊میا̊ن ̊چیزی هَست̊ (ریاعی47 سودی)

1,076تعداد نمایش:
1395/02/14تاریخ:
کمر= میان= مردانگی= انسانیت

 رباعی47 1-من با کمر تو در میان کـردم  دست  پنداشتمش که در میان  چیزی   هست  
 رباعی47  2-پیداست کز آن میان چه بربست  کمر  تا من ز کمر چه طرف بر خواهم بست  
بستر تاریخی
رباعی مکمل غزل 507 وجزئی از زنجیرة [قرانی در سینه] از سلسله غزلیات زیر چوبه دار می باشد.
درحضور خواجه، درحضورخواننده

 رباعی47 1- من با کمر تو در میان کـردم  دست  پنداشتمش که در میان  چیزی   هست  
من: حافظ- کمر: مردانگی (انسانیت)-[ در کتیبه خشایار شاه در گنجنامه همدان مرد، انسان معنی شده است(و تو ای مرد....)] – تو: شجاع- کردم دست: دست دادم (پیمان بستم)- پنداشتمش: فکر کردم- میان: درون- چیزی:  انسانیتی
برگردان: شجاع اواخر سال 757ق/734ش/1356م من فکر میکردم در  وجود تو انسانیتی هست با تو هم پیمان شدم.
 رباعی47 2-پیداست کز آن میان چه بربست  کمر  تا من ز کمر چه طرف بر خواهم بست  
پیداست: پرواضح است- کز: که از- آن میان: از میان سرتو- بربست: خالی شد- کمر: انسانیت- چه طرف: چه سود بر خواهم بست بدستم خواهد آمد خواهد.
برگردان: واضح است در وجود کسی که نباشد انتظار انسانیت از او بیهوده است.
درحضور اندیشه
شجاع سال 756ق/733ش/1355م ترا دیدم احساس کردم در وجودت انسانیتی هست ولی آنروز ها به دلیل جوانی و ترس از پدرت و وفاداری به اسحاق بسوی تو نیایم تا اینکه سال 757ق/734ش/1356م پدرت اسحاق را کشت و من بسوی تو آمده به خانه بی تشویش بردم با هم صحبت کردیم مشتری من شدی با هم پیمان بستیم که یار همدیگر باشیم و تا این لحظه من بعهد خود وفادارم ولی تو همه را زیر پا گذاشتی و حالاهم میخواهی مرا به تیغ بزنی و بکشی و هرآنچه تیر بی وفایی در کمان داری برای کشتن من ضعیف و ناتوان پرتاب کنی با این اوصاف خودت را هم شاه شاهان می خوانی.
   1-ترا که هرچه مرا دست در جــهان داری  چه غم ز حال ضعیفان ناتــوان  داری  
   2-بخواه جان ودل از بنده و روان بـــستان  که حکم بر سر آزادگــان روان  داری  
   3-میان نداری و دارم عجب که هر   ساعت  میان مجمع خوبان کنی مـــیان  داری  
   4-بیاض روی ترا نیست نقش در خور از انک سوادی از خط مشکین بر ارغوان داری  
   5-بنوش می که سبک روحی ای ظریف مدام  علی الخصوص درین دم که سرگران داری  
   6-مکن عتاب ازین  بیش وجور بر دل مــن  بکن هر آنچه توانی که جای آن  داری  
   7-باختیارت اگر صد هزار تیر  جـــفاست  بقصد جان من خسته  در کمان   داری  
   8-بکش جفای رقیبان مدام و خوش دل باش  که سهل باشداگر یار مـــهربان  داری  
   9-بوصل دوست گرت دست میرسد یک دم  برو که هرچه مرادست در جهان  داری  
  10- چو ذکر لعل لبش میکنی و می   شنوی  حدیث باشکرست آنچه در دهان  داری  
   11-چو گل بدامن از ین باغ میبری حــافظ  چه غم ز ناله و فریاد باغــــبان داری  
تعمق
اگر به عمق رباعی 47 و غزل507 سودی وارد شویم و به دیگر غزلیات مراجعه کنیم به این نتیجه می رسیم موافقت شجاع ابتدا با اعدام و بعد نفی بلد او برخلاف آنچه نوشته شده شرابخواری حافظ یا تردید دراصل معاد نبوده است بلکه آنچه عامل اصلی در تصمیم گیری شجاع بوده ناسزا هایی بوده که حفاظ نثار او نموده علاوه بر اسناد عدیده در دفتر اشعار حافظ در جهت اثبات این ادعا که دو نمونه کاملاً صریح و آشکار آن در این زنجیره دیده میشود در غزل 88 سودی [از سخن چینان ملالتها پدید آمد ولی گر میان همنشینان ناسزایی رفت رفت] هم حافظ صراحتاً می گوید ناسزاهایی بین او و شجاع رد و بدل شده است، قهراً ابوالفوارس تیز حمله که از کور کردن پدرش ابایی نداشته و از 17 سالگی در رکاب او در جنگهاآدمهای بسیاری را کشته است نتواند ناسزاگوئی شاعری ضعیف و نحیف راهر قدر هم که او را دوست داشته باشد تحمل کند و دستور نابودی او را صادر نماید. ولی حافظ حلاج نبود که براحتی به بالای دار برود و وانالحق او درگلو خفه شود. کار را بجائی رسانید ا زاو عذر خواست در برابرش زانو زد و برایش می لعل پیش آورد .
معترضه:  من به این باور می رسم شجاع علی رغم شرابخواری و هرزگی آدم فهیم و خوبی بوده است.

سیاوش ایزدی         WWW.DARHOZOOREKHAJEHAFEZ.COM    فاطمه سهرابی
انتشار 14/02/1395 ش / 25/07/1437 ق /  03/05/2016 سه پنجم