غزیدهاَگَر چِه دوست بِه چیزی نِمی‌خَرَد مارا بِه عالَمی نَفروشیم مویی اَز سَرِ دوست(غزیده دوستان شجاع)

اَگَر چِه دوست بِه چیزی نِمی‌خَرَد مارا بِه عالَمی نَفروشیم مویی اَز سَرِ دوست(غزیده دوستان شجاع)

1,788تعداد نمایش:
1394/05/04تاریخ:
قانون تحمیلی غزیده سرایی حافظ را باید به رسمیت بشناسیم
[جناب دوست] یا پیشگاه دوست. [دوست] در این غزل به احتمال قوی شاه شیخ ابواسحاق اینجوست که حدوداً 9 سال قبل بعداز ظهر روز جمعه 22/5/757ق/10/3/735ش/30/5/1356م در میدان سعادت آباد بحکم امیر مبارزالدین محمد مظفر گردن زده شد و [خیال او] هرگز از ذهن حافظ هرچند بسیار گریه کرده زدوده نشده و حالا که سال 766ق/743ش/1364م است و حافظ سه غزل 65 و 66 و 67 سودی را می سراید و 36 بار شجاع شاه را [دوست] خطاب می کند و قرار است جان بر کف بگیرد گروه خلوت راز و حلقة اوراد تشکیل دهد تا شجاع شاه از کرمان بسلامت به شیراز باز آید و او را از غم آزاد کند تصویراسحاق در برابر دیدگان او ظاهر میشود سراپای وجود او غرق در احساس گناه میشود چنانکه آن احساس را جنایت میخواند تنها راهی که در برابر اوست اعتراف به جنایت و طلب بخشش از پیشگاه شاه شیخ می باشد هر چند [حال حافظ بد و پریشان است ولی یاد بوی زلف اوست که برای پریشانیش نیکوست]
 غزل64سودی  1-دارم امید عاطفتی از جانب دوست  کردم  جنایتی و امیدم به عفو اوست
2-   دانم که بگذردز سرجرم من که او  گرچه پریوش است ولیکن فرشته خوست
 3-  چندان گریستم که هر کس که برگذشت  دراشک ما چودیدروان گفت کاین چه جوست
 4-  هیچ است آن دهان و نبینم ازاو نشان  موی است آن میان وندانم که آن چه موست
 5-  دارم عجب ز نقش خیالش که چون نرفت  از دیده ام که دم به دمش کار شستشوست
 6-  بی گفت وگوی تو، دل را همی کُشد  بازلف دلکش توکه راروی گفت وگوست
 7-  عمریست تا ز زلف تو بوئی شنیده ام  زان بو در مشام دل من هنوز بوست
 8-  حافظ بد است حال پریشان تو  ولی بر بوی زلف یار پریشانیت نکوست
شاه شجاع از سلطان محمود شکست خورد از شیراز گریخته به کرمان رسیده اندکی مستقر با دوستان و علاقمندان خود در شیراز با هدف یارگیری به امید بازگشت ارتباط برقرار می کند یکی از آنها حافظ است پیک نامه بری از شجاع شاه برای حافظ که مشتاق دریافت آنست پیغامی آورده آنرا خوانده از اینکه دوستش درآنجا به جاه جلالی رسیده ابراز شادمانی می کند و در بیت 9 متعهد میکند اگر سرش برود از آستان شجاع شاه سر بر ندارد تا شرمنده دوست جدید نشود 
 غزل65سودی  آن پیک نامور که رسید از دیار دوست  آورد حرز جان ز خط مشکبار دوست
   خوش می‌دهد نشان جلال و جمال یار  خوش می‌کند حکایت عز و وقار دوست 10 
   دل دادمش به مژده وخجلت همی‌برم  زین نقد قلب خویش که کردم نثار دوست 11 
   شکر خدا که از مدد بخت کارساز  بر حسب آرزوست همه کار و بار دوست 12 
   سیر سپهر و دور قمر راچه اختیار  درگردشند بر حسب اختیاردوست 13 
   گر باد فتنه هر دو جهان را به هم زند  ما و چراغ چشم وره انتظاردوست 14 
   کحل الجواهری به من آرای نسیم صبح  زان  خاک نیکبخت که شد رهگذار دوست 15 
   ماییم و آستانه  عشق و سرنیاز  تا  خواب خوش که را  برداندر کنار دوست 16 
   دشمن به قصد حافظ اگردم زند چه باک  منت خدای را  که نیم شرمسار دوست 17 
پیک اگر به کرمان بازگشتی فوراً از حال شجاع شاه برای  من اخباری بیاور اگر نشد خاکی از جای پای او بیاور به او بگو که حافظ برای تو بسیار نگران و 
مضطربست ولی نمی تواند به کرمان بیاید علی رغم اینکه پنج مرا از خود [راندی] ولی یک تار موی ترا به هزاران تن مثل سلطان  محمود نمی فروشم.
 غزل66سودی  1-صبا اگر گذری افتدت به کشور دوست  بیار نفحه‌ای از گیسوی معنبر دوست 18 
 2-  به جان او که به شکرانه جان برافشانم  اگر به سوی من آری پیامی از  بر دوست 19 
 3-  و گر چنان که در آن حضرتت نباشد بار  برای دیده  بیاورغباری از در دوست 20 
 4-  من گدا و تمنای  وصل اوهیهات  مگر به خواب ببینم خیال منظردوست 21 
 5-  دل صنوبریم همچو  بید لرزان است  زحسرت قد و بالای چون صنوبر دوست 22 
 6-  اگر چه دوست به چیزی نمی‌خردما را  به عالمی  نفروشیم مویی از  سر دوست 23 
 7-  چه باشد ارشود از بند غم دلش آزاد  چو هست حافظ مسکین غلام و چاکر دوست 24 
بنظر می رسد علاوه بر نامه پیغامی هم بوده که حافظ با  کمال میل جانش را فدای نام شجاع شاه بنماید. احتمالاً شجاع [زلف و جان] خود را بکار گرفته نقشه هایی کشیده برای اجرا به حافظ ارائه نموده و حافظ می گوید با کمال میل اجرا می کنم و تا روز قیامت به تو وفادار خواهم ماند از دوری تو دل تنگم بیش از این مزاحمت نمیشوم.
 غزل67سودی  1-مرحبا ای پیک مشتاقان  بده پیغام دوست  تا  کنم جان از سر رغبت فدای نام دوست 25 
 2-  واله و شیداست دایم همچو بلبل در قفس  طوطی طبعم ز عشق شکر و بادام دوست 26 
 3-  زلف او دام است و خالش دانه آن دام ومن  بر امید دانه‌ای افتاده‌ام دردام  دوست 27 
 4-  سرز مستی برنگیردتا به صبح روز حشر  هرکه چون من درازل یک جرعه خورد از جام دوست 28 
 5-  بس نگویم شمه‌ای ازشرح شوق خودازآنک  دردسر باشد  نمودن بیش از  این ابرام دوست 29 
 6-  گر دهد دستم کشم در دیده همچون توتیا  خاک راهی کان مشرف گردد ازاقدام دوست 30 
 7-  میل  من سوی وصال و قصد او سوی فراق  ترک  کام خود گرفتم تا  برآید کام دوست 31 
 8-  حافظ اندر درد او می‌سوز و بی‌درمان بساز  زان  که درمانی ندارد درد بی‌آرام دوست 32 
در حضور اندیشه
اواسط سال 766ق 743 ش1364م شجاع شاه که از برادرش سلطان محمود روز 16/11/765ق/1/6/743ش/ 22/8/1364م شکست خورده بود پس از فرار خود را به کرمان رسانید.طبعاً وقتی در آنجا مستقر شد با طرفداران خود در شیراز ارتباط برقرار که یکی از آنها حافظ در شیراز مانده بود طبق مفاد سه غزل 65 و 66و 67 نامه را از پیک تحویل گرفته طبق غزل 66 به تمام معنا دوستانه به او دلداری داده به او گفته می دانم چه می کشی فعلاً برایت نمی شود کاری کرد نکته مهم تکرار 28 بار {دوست} در 24 بیت غزل است و سوگند به خدا در بیت 20 غزیده است که در دوستی با تو ثابت قدم هستم . 
تعمق
وقتی غزل 64 را به غزل 65 و 66و 67 اضافه می کنیم به بُعدی از ابعاد شخصیت حافظ بر می خوریم و آن [فهم وفا وفاداری،دوست و دوستی است] اسحاق 9 سال قبل کشته در جای نامعلومی دفن شده و هیچ نشانی از او نیست ولی [خیال] او در برابر چشمان حافظ است بطوریکه وقتی می خواهد با شجاع شاه پیمان دوستی ببندد ابتدا از شاه شیخ ابواسحاق طلب مغفرت می نماید زیرا بمدت 9 سال با او دوستی صمیمانه داشته است.
شناسه غزیده
احتمالاًٌ غزیده را حافظ نیمه اول 766ق/743ش/1364م با یاد شاه شیخ ابواسحاق و طلب مغفرت از ا و  برای شجاع شاه به عنوان پیمان دوستی و موت سروده که مرگ هم آن پیمان را لغو نمی کندو تا روز قیامت ادامه خواهد داشت.
طبقه بندی غزیده
غزیده دوستان حافظ جزء سلسله غزلیات فرار و فراق شجاع شاه
766 هجری قمری



سیاوش ایزدی WWW.DARHOZOOREKHAJEHADEZ.COM فاطمه سهرابی
انتشار 4/5/1394 ش 9/10/1436 ق 26/7/2015 م  چهارپنجم نهائی