غزیدهبا مُدَعی مَگوئیدْ اَسرارِ عِشقْ و مَستی تا بیخَبَرْ بِمیرَدْ دَرْ دَردِ خودْ پَرَستی(غزیده اسرار عشق و مستی)

با مُدَعی مَگوئیدْ اَسرارِ عِشقْ و مَستی تا بیخَبَرْ بِمیرَدْ دَرْ دَردِ خودْ پَرَستی(غزیده اسرار عشق و مستی)

785تعداد نمایش:
1394/06/05تاریخ:
راز فهم دفتر اشعار حافظ خواندن غزیده هاست
دو غزل 497+496 سودی یک غزیده می باشند زیرا اولاً مضمون و قافیه هر دویکی است ثانیاً هفت کلمه آخر ابیات 15 بیت همانند می
 باشند لذا در غزیده بودن آن تردید نیست. کلید غزیده بیت 5 است [آن روز دیده بودم این فتنه ها که برخاست کز سرکشی زمانی با ما نمی نشستی] فتنه هایی که برخاسته و حافظ را با [جمله سربلندی پایمان پستی نموده] رویدادهایی بود که حافظ را سال 770ق/747ش/1368م به لب بحر فنا برد ولی نتوانست او را بدرون بحر فنا ببرد بلکه او را به چاه سکندر انداختند که در آنجا بسوزد و بمیرد ولی با عذر خواهی شجاع به شیراز بازگشته.
 غزل496سودی 1-ای دل مباش خالی یکدم ز [عشق و مستی]  آنگه برو که رستی از نیستی و [هـستی]
 2-  گر خرقه پوش بینی مشغول کار خود باش  هر قبلة که باشد بهتر ز خود [پـرستی]
 3-  در مذهب طریقت خامی نشان  کـفر است  آری طریق رندی چالاکیست و چـستی
 4-  تا عقل و فضل بینی بی  معـــرفت نشینی  یک نکته ات بگویم خود را مبین که رسـتی
 5-  آنروز دیده بودم این فتنه ها که  برخاست  کز سرکشی زمـانی با ما نمی نـشستی
 6-  سلطان من خدارا زلفت شکست مـــا را  تا کی کند سیاهی چندین [دراز دسـتی]
 7-  دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانم  با کافران چه کارت گر بت  [نمیپرستی]
 8-  از راه دیده حافظ تا دید زلــــف پستت  با جمله [سربلندی] شد [پایمال  پستی]
پس از مدتی توقف در خانة خواجه توران بخانة خود رفته مانند تمام زندانیان پس از آزادی از سایة خود هم می ترسد و بخود میگوید [گر خرقه پوش بینی مشغول کار خود باش] ولی  حافظ کسی نیست که  قلم بشکند ، دم  درکشد و چیزی نگوید: شجاع کافری، شجاع نسنجیده عاشقت شدم، شجاع مرا از او ج سربلندی پایمال پستی کردی،  شجاع با فکر سیاهت چندین دراز دستی در حق من روا نمودی شجاع فکر نکن که رستی.
در غزل 497 روی سخن با عماد است که ظاهراً در حال موت است و حافظ 56 ساله ضعیف و ناتوان بخود می گوید همچو نسیم خوش باش از عشق و مستی بیماری در این ره خوشتر ز تن  درستی. در این غزل مدعی که نیامد به او اسرار مستی گفته شود تا در سحری بمیرد و خاری که به مدت 15 سال جان حافظ را کاست و حالا باید بمیرد عماد فقیه کرمانی است که با شجاع پیاله پیمانی می نمود و حافظ قرابه پرداز را به اعدام محکوم کرد با تمام دراز دستی ادعای آستین کوتاهی می کرد.
 غزل497سودی 1-با مدعی مگوئید اسرار [عشق و مـستی]  تا بیخبر بمیرد در درد خود [پـرستی]
 2-  با ضعف و ناتوانی همچون نسیم خوش باش  بیماری اندرین ره خوشتر ز تـن درسـتی 10 
 3-  در گوشة سلامت مستور چون توان بود  تا نرگس تو گوید با مارموز مــستی 11 
 4-  عاشق شو ارنه روزی کار جـهان سرآید  ناخوانده نقش  مقصود از کارگاه [هستی] 12 
 5-  در آستان جانان از آسـمان مـــیندیش  کز اوج [سر بلندی] افتی[بخاک پستی] 13 
 6-  خارار چه جان بکاهد گل عــذر آن بخواهد  سهلست تلخی می در جنب [ذوق مستی] 14
 7-  صوفی پیاله پیما حـــافظ  قـرابه پرداز  ای کوته آستینان تا کی [دراز دستی] 15 
شناسه
غزل نیمه دوم سال 773ق/450ش/1371م زمانی سروده شده که حافظ به شیراز بازگشته اندکی جابجا شده و مدعی دراز دست او که به مدت 15 سال خار راه او بوده در  حال موت است و حافظ می گوید از خدا و لذت خلوت با خدا چیزی به او نگوئید بگذارید در بیخبری و در درد خود پرستی بمیرد.
طبقه بندی
غزیده [اسرار عشق و مستی] سلسله غزلیات حافظ و عماد-فصل غزلیات بازگشت از یزد
نیمه دوم سال  773 هجری قمری

سیاوش ایزدی        WWW.DARHOZOOREKHAJEHAFEZ.COM        فاطمه سهرابی
انتشار 5/ 6/1394  ش / 12/11/1436 ق  27/08/2015 م    سه چهارم