مثنویدَر این وادی بِبانگِ سیل بِشنَو کِه صَد مَن خُون مَعصُومان بِه یِک جُو

دَر این وادی بِبانگِ سیل بِشنَو کِه صَد مَن خُون مَعصُومان بِه یِک جُو

962تعداد نمایش:
1394/03/18تاریخ:
سرانجام پس از سه سال کلنجار رفتن برای کاری که در پیش بود تا سروده های حافظ بر حسب [تاریخ سرودن] و [موضوع سروده] طبقه بندی گردد حالا به جایی رسیده ایم که می توان گفت [کار شده است] کم و بیش می توان آنرا ارائه داد قبلا قطعات و رباعیات را منتشر کردیم و حالا مثنوی را استخراج 70% تاریخ غزلیات و قصائد بپایان رسیده اکثراً در متن آنها نوشته شده که در پایان کار انشاالله دیوانی با [شماره گذاری بنیادی] تقدیم شما خواهد شد
مثنوی شماره1بنیادی  در این وادی  ببانگ سیل بشنو   که صد من خون معصومان به یک جو احتمال دارد752ق/729ش/1351م 
 2-  پـر جـبریل را ایـنجا بـسوزند  بدان تا کودکان آتش فـروزند  
 3-  سخن گفتن کرا یاراست ایـنجا  تعالی الله چه استغفاست اینجا  
 4-  بـرو حافظ در این معرض مزن دم  سخن کـوتاه کـن والله اعـلم  
با عنایت به اینکه حافظ  و دودمان اینجو دارای مذهب شیعه اثنی عشری بوده اند احتمال بسیار  دارد در زمان شاه شیخ ابو اسحاق که حافظ در سرودن  شعر هم ورزیده گردیده است  سروده شده باشد، شاید 752  ق/ 729ش/1351م. 
مثئوی شماره2بنیادی  نکرد آن همدم دیرین مــدارا  مسلمانان مسـلمانان خـدا را 764ق/741ش/1362م 
 2-  مرا بگذشت آب فـرقت از سر  بدین حالم مدارا نیست درخـور  
 3-  مـگر خضر مبارک پـی تواند  که این تنها بدان تنها رسـانـد  
 4-  چرا با بـخت خود چندین ستیزم  چرا زا طالع خـود میـگریـزم  
به احتمال قریب به یقین این مثنوی   764ق/ 741ش/1362 م  همزمان با غزلیات 231 و 232 که تحت عنوان غزیدة [یار حور سرشت] جمع بندی و عرضه گردیده سروده شده باشد که باید به [زنجیره یار حور سرشت] که بخشی از سلسله غزلیات [خویش  و پیوند ] می باشد متصل گردد انشاالله
مثئوی شماره3بنیادی   تو گوهر بین واز خرمهـره بـگذر  ز طرزی کان نگردد شُهره بـگذر 771 ق/748ش/1368 م   
2-   چون من ماهی کلک آرم به تحریر  تو از نون و قلم میپرس تفسیر  
 3-  رفـیفـان قـدر یـکـدیگر بـدانید  چو معلومست شرح از بر بخوانید  
 4-  مـقالات نصـیحتگـو هـمینست  که حـکم انداز هجران در کمین است  
این مثنوی هم احتمال دارد سال 771 ق/748ش/1368 م  در ارتباط با زنجیرة [امید عفو جانبخش] که حافظ شاه شجاع را 53 بار در 43 بیت غزل [تو] خطاب نموده و در این مثنوی هم کلمة اول [تو] می باشد سروده شده باشد.مخصوصاً وقتی می گوید از [خرمهره] که همان عماد باشد بگذر زیرا او [خرمهره ایست که هرگز شهره نخواهد شد] متقابلاً قلم خود را ماهی معرفی میکند که کلام خدا را به روی کاغذ می آورد.ضمناً به شجاع می گوید من رفیق تو هستم قدر مرا بدان. بر این مبنا مثنوی سال 771ق/748ش/1368 م  سروده جزء زنجیره بلند [امید عفو جانبخش ] می باشد.
مثنوی شماره4بنیادی  غـریبانی که حـال مـن ببینـید  زمـانی بر سرخاکم نشینید 77ق/748ش/1368م   
 2-  غریبان را غریبـان یــاد دارنـد  کـه ایشان یکدگر را یادگارند  
 3-  خـدایا چــارة بـیـچـارگـانـی  مرا و جز مرا چاره تــو دانی  
 4-  چنان کز شب براری روز روشــن  ازین انده برآری شـادی مـن  
 5-  ز هجـرانش بـسی دارم شـکایـت  نمی گنجد در اینجا این حـکایت  
این مثنوی احتمالاً با رباعی شماره 74 سودی:[ در غربت اگر کسی بماند ماهی گر کوه بود از او نماند کاهی] و غزل شمارة .......... سودی: [......]سال 771 ق/ 748ش/ 1369م  زمانی که حافظ در یزد در غربت می سوخته سروده شده است.
مثئوی شماره5بنیادی  که خواهد شد بگوئید ای رفیقان  رفیق بی کسان یار غریبان 771ق/748ش/1368م   
 2-  مگر خضر مبارک پی در آید  ز یمن همتش کاری برآید  
 3-  مـگر وقت عطا پـروردن آمد  که فالم لاتـذرنی فردا آمد  
خضر مبارک پی که به یمن همتش غربت حافظ به آخر خواهد رسید جلال الدین پادشه شجاع ابن محمدِ مظفرِ محتسبِ مفلُوک می باشد، حافظ از رفیق سابقش می خواهد همتی کند دستور [عفو جانبخش] صادر نماید تا او به شیراز برگردد اواخر سال 771 ق/748ش/1368 م .
مثنوی شمارة6بنیادی  روان را با خـرد در هـم سـرشتیم  وز ان تخمی که حاصل گشت کـشتیم 780ق/757ش/1378م  
 2-  فرحبخشی در این ترکیب پیداست  که مغز و شعر و مـغز جان و اجراست  
 3-  بـیا و زنـکهت ایـن طیـب امیـد  مــشام جـان مـعطـرسـاز جــاویــد  
 4-  کـه این نافه ز چین جیب حـور است  نه ز آن آهو کـه از مـردم نـفــورست  
مثنوی احتمالاً بعد از اواخر سال 778 ق/755 ش/ 1376م که حافظ وارد دهة 70 و آغاز دوران پیری شده سروده،می خواهد  علت [باروری درخشان خود] را که او را [جاوید] نموده برای آیندگان توضیح دهد و می گوید [این نافه ز چین جیب حور است نزان آهو که از مردم نفور است]
مثنوی شمارة7بنیادی  چو آن سرو سهـی شد کـاروانی  ز شاخ سرو میـکن دیـده بــانی 786ق/762ش/1384م 
 2-  برفتُ طبع خـوش باشم حـزین کـرد  برادر با بـرادر کـی چـنیـن کرد  
 3-  چـنان بیرحم زد تــیــغ جـدایی  که گوئی خود نبـودست آشـنائی  
 4-  نثار من چه وزن آرد بـدین سـاز  که خورشید غنی شد کیسه پرداز  
 5-  لب سرچشمه و یک طرف جـویی  نم اشگی و با خود گفت و گوئی  
 6-  بـیـاد رفــتـگان و دوسـتـداران  موافـق گــرد بـا ابــر بـهـاران  
 7-  چو نالان آیدت آب روان پــیـش  مـدد بخشش ز آب دیدة خـویش  
مثنوی زمانی سروده شده که [سرو سهی] حافظ همان [مه چهرةِ بی وفا] کاروانی شده و پسرش زین العابدین را بجای خود به سلطنت نشانیده است حافظ مثنوی را برای زین العابدین سروده تا به او بگوید پدرت سرو بود و تو شاخة سرو و من هم دیده بان تو هستم و در مصراع آخر می گوید [مدد بخشش ز آب دیده خویش] برای شجاع 53 ساله که قدح واپسین را نوشید و به [بحر فنا رفت] سروده شده است.احتمالا سال 786 ق/762ش/1384 م برای او بر لب جویی و نم اشکی و گفتگویی الحق که نافة حافظ [ز چین جیب حور است]
مثنوی شمارة8بنیادی  الا ای آهوی وحشی کجائی  مـرا بـا تـسـت بسیـار آشــنائی 788ق/764ش/1386م 
 2-  دو تنها رو دو سرگردان دو بیکس  دد ودام در کمین از پیـش و از پــس  
 3-  بیـا تا حـال یکـدیگر بدانیم  مـراد هـم بجـوئیـم ار تـوانــیم  
 4-  مـراد هـم بجـوئیـم ار تـوانــیم  چـرا گاهی نـدارد خــرم و خــوش  
آهوی وحشی همان غزال رعنای غزل شماره 4 سودی 27 سال پیش است که با حافظ آشنائی ها داشته حالا او [به بحر فنا] رفته تنها شده حافظ هم در [دار فانی] تنهاست و اوضاع شیرازهم مشوش است و چراگاه خوش و خرم ندارد احتمالا سال 788 ق/ 764ش/1386 م که اوضاع شیراز متشنج است سروده  شده است.

مثنوی شمارة9بنیادی   بوقتی رهروی در سـرزمینی  بلطفش گفت رنـد ره نشـینی تاریخ مشخصی فعلاًندارد 
 2-  که ای سالک چه در انباله داری  بیا دامی بـنه گـر دانـه داری  
 3-  جوابش داد و گفتا دانه دارم  ولی سیمـرغ میباید شـکـارم  
 4-  بگفتا چون بدست آری نـشانش  که از ما بی نشانست آشیانش  
 5-  مده جام می و پای گل از دست  ولی غافل مباش از دهر بدمسـت  
متأسفانه یکی از عیوب بزرگ برخی از علما و فضلا خود بزرگ بینی است آنها گمان دارند علم و دانش بشری مختص آنهاست و دیگر ابنا بشر مثلاً یک چاه کن که برای آن فرد فاضل چاه حفرمیکند تا او آب گوارا بنوشد و زنده بماند دیو و دَد است و باید از امتال او ملول باشد از آنها ملول است.مثلاً [دی شیخ همی گشت گرد شهر با چراغ کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست] چه معنی دارد اگر شیخ واقعاً شیخ است باید شیخوخیت داشته باشد نپندارد که فقط او در شهر آدمست و بقیه اهالی شهر [دیو و دد].

    سیاوش ایزدی              WWW.DARHOZOOREKHAJEHADEZ.COM               فاطمه  سهرابی
انتشار    18 / 03/1394 ش /  20 /7/1436 ق   08/06/2015 م         سه چهارم نهایی