1397/12/20تاریخ:
غزل 53 سودی

عارِف اَز پَرتُو مِی رازِ نَهانی دانِست گُوهَر هَرکَس اَزین لَعل توانی دانِست

1 عارف از پرتو مي راز نهاني دانست گوهر هر کس ازين لعل تواني دانست
2 قدرمجموعه گل مرغ سحر داند و بس که نه هر کو ورقي خواند معاني دانست
3 عرضه کردم دوجهان بردل کار افتاده بجز از عشق تو باقي همه فاني دانست
4 سنگِ و گِل راکند ازيمن نظر لعل وعقيق هر که قدر نفس باد يماني دانست
5 آن شد اکنون که ز ابناي عوام انديشم محتسب نيز درين عيش نهاني دانست
6 اي که از دفتر عقل آيت عشق آموزي ترسم اين نکته بتحقيق نداني دانست
7 مي بياور که ننازد بگل باغ جهان هرکه غارتگري باد خزاني دانست
8 دلبر آسايش ما مصلحت وقت نديد ورنه ازجانب ما دل نگراني دانست
9 حافظ اين گوهرمنظومه که ازطبع انگيخت اثر تربيت آصف ثاني دانست

بستر تاریخی

نیمه اول  سال 773ق/750ش/1371م حدوداً پس از 24 ماه ک حافظ در یزد می سوخت و ناله می کرد سرانجام دلبرش شاه شجاع او را بخشید و خواجه توران با احترامات کامل به شیراز آورد ،  در خانة خود اسکان داد مدتی که در خانة خواجه جلال الدین تورانشاه مقیم بود عزلیاتی سروده که تحت عنوان سلسله غزلیات سرای خواجه گردآوری خواهند شد از جمله غزیده [درویشانست] شامل سه غزل 52و 53 و 54

در حضور خواجه، در حضور خواننده

بیت 1 : عارف از پرتو مي راز نهاني دانست گوهر هر کس ازين لعل تواني دانست
کلمات: عارف: حافظِ خداشناس- مِي: آبي که دلها را توانگر مي کند - پرتو: تلئلو- راز: اسرار- نهاني: عالم غيب- گوهر=جوهر: ذات- لعل: شراب سرخ- لعل: نوعي سنگ تزئيني سرخ رنگ- خواجه توران: اگر شراب مي نوشم بدان خاطر است که عميق تر بينديشم زيرا باطن هرکس را مي توان پس از نوشيدن شراب دانست
برگردان: عارف از تلئلو شراب سرخ درون جام به اسرار عالم غيب پي مي برد.
 
بیت 2 : قدرمجموعه گل مرغ سحر داند و بس که نه هر کو ورقي خواند معاني دانست
کلمات: قدر: ارزش- مجموعه: جمع- مجموعه گل: قرآن و حديث- مرغ سحر: حافظ- بس: فقط- هرکو: هر او- نه هرکو: نه هرکسي- ورق: صفحه- معاني: مفاهيم
برگردان: ارزش قرآن و حديث را حافظ مي داند و بس نه هر که برگي خواند مي تواند ادعا کند به عمق مفاهيم قرآن پي ببرد
 
بیت 3 : عرضه کردم دوجهان بردل کار افتاده بجز از عشق تو باقي همه فاني دانست
کلمات: عرضه: به معرض ديد گذاشتن براي انتخاب- کار افتاده: جستجوگر- تو: خداوند- باقي: بقيه- فاني: نابود شدني-عشق: تلاش مرگبار براي رسيدن به معشوق
برگردان: دل من بکار افتاده که حقيقت را دريابد دو جهان را به او عرضه کردم هيچيک را نپذيرفت الا عشق بخدا
 
بیت 4 : سنگِ و گِل راکند ازيمن نظر لعل وعقيق هر که قدر نفس باد يماني دانست
کلمات: يمن: برکت- نظر: نگاه- لعل و عقيق: دو نوع سنگ قيمتي- قدر: ارزش- نفس: دعا- گل: خمير معدني سفيد رنگ- باديماني: بادي که از سرزمين اويس قرني (يمن) مي وزد
برگردان: اما در اين دنيا کسي چنان صاحب نظر مي شود که بتواند [سنگِ و گل] # [انسان نپخته] را تبديل به انسان الهي کند که قدر سخنان رسول اکر م را بداند. توضيح: لعل و عقيق: در گذشته نظر بر اين بود در دل کوه گل سفيدي وجود دارد که اگر يافته شود بايد آن را وارد جگر خون آلود نمود و در مقابل آفتاب نهاد تا درون آن پخته سرخ و زيبا شود.
 
بیت 5 : آن شد اکنون که ز ابناي عوام انديشم محتسب نيز درين عيش نهاني دانست
کلمات: آن شد: آن زمان بگذشت- عوام: کوته فکران- انديشم: بترسم- محتسب: حاکم شرع- عيش: لذت- نهاني: باطني- نهاني دانست: فهميده چه ميگويم
برگردان: سال 770ق/747ش/1368م سپري شده که مرا بخاطر سخناني که مي گفتم و شرابي که مي نوشيدم با انواع مجازاتها آزمودند ولي امروز محتسب هم دليل و علت شرابخواري مرا مي داند.
 
بیت 6 : اي که از دفتر عقل آيت عشق آموزي ترسم اين نکته بتحقيق نداني دانست
کلمات: از دفتر عقل: با اجازه عقل{مصلحت انديشي}- عشق: راه رفتن به سوي خدا- اين نکته: با مصلحت انديشي بخواهي خدا را بشناسي- بتحقيق: يقيناً- نداني: نتواني
برگردان: کسي که از روي مصلحت انديشي و حساب و کتاب مي خواهي راه رسيدن به خدا را پيدا کني بدان پيدا نخواهي کرد راه رفتن و به خدا رسيدن عاشق و فنا شدنست
 
بیت 7 : مي بياور که ننازد بگل باغ جهان هرکه غارتگري باد خزاني دانست
کلمات: مي بياور: بهوش باش- ننازد: نبالد- بگل باغ جهان: به نعمات دنيا- هرکه: هرکس- غارتگري باد خزاني: مرگ-دانست: باور داشت
برگردان: بهوش باش کسي که بداند روزي خواهد مرد هرگز اسير خود بيني نخواهد شد.
 
بیت 8 : دلبر آسايش ما مصلحت وقت نديد ورنه ازجانب ما دل نگراني دانست
کلمات: دلبر: شجاع- ما: حافظ- مصلحت وقت: شرايط مجبورش کرد- ورنه: وگرنه- جانب ما: از سوي حافظ.
برگردان: آن روز که شجاع دستور داد مرا از شيراز اخراج کنند شرايط سياسي ايجاب مي کرد وگرنه مي دانست من ناراحت خواهم شد.
 
بیت 9 : حافظ اين گوهرمنظومه که ازطبع انگيخت اثر تربيت آصف ثاني دانست
کلمات: گوهر: مرواريد- منظومه: شعر زيبا و روان- اثر: ناشي از- تربيت: توجهات- آصف ثاني: خواجه جلال الدين تورانشاه صدر اعظم شاه شجاع.
برگردان: اگر امروز زنده ام و مي توانم چنين شعر روان و زيبائي بسرايم به برکت توجهات خواجه توران است.
 

در حضور اندیشه

40 ساله با وساطت خواجه جلال الدین شاه شجاع عفو نمود و با خود از یزد به شیراز آورد مدتی او را در سرای خود سکنا داد و پذیرایی نمود . خواجه جلال الدین تورانشاه از آن کسانیست که در دودمان مظفر و در دوران سلطنت شاه شجاع یکی از ارکان اصلی و بسیار محبوب مخصوصاً حافظ بوده است حافظ او را چنین توصیف می کند غزل 54 سودی [من غلام نظر آصف عهدم کو را صورت خواجگی و سیرت درویشان است] او سیرتی درویشی داشته که حافظ هم خود را همیشه درویش معرفی کرده پس از مرگ آن مرد بزرگ حافظ او را در قطعه29بنیادی چنین معرفی می کند[آصف دور زمان جان جهان تورانشاه که در این مزرعه جزء دانة خیرات نکاشت]
دلایلی که چرا صدر اعظم حافظ را و چه مدتی او را در خانة خود پذیرایی نموده واضحاً نمی دانیم ولی حافظ در قطعه  29 بنیادی چنین می گوید [پس از دو سال که بختت به خانه باز آورد چرا زخانة خواجه بدر نمی آیی ] بنظر میرسد که دشمن تشنه به خون او قصد سوء برای او داشته .قطعه29بنیادی [وکیل قاضیم اندر گذر کمین کرده است بکف قبالة دعوی چو مار شیدایی] حافظ بپاس چنین حمایتهایی مدت زمانیکه در منزل خواجه بوده سروده هایی دارد که علاوه بر سپاسگذاری مضمونی عقیدتی و عرفانی دارند ک غزیده [درویشانست] جزئی از آنست همه آنها در قالب سلسله غزلیات [سرای خواجه] گردآوری ومنتشر خواهد شد. انشاالله

برگردان روان

خواجه توران [دلبر] سلیمان زمانست و تو آصف این برخیای ثانی اگر امروز زنده ام و چنین غزل دلنشینی از عمق وجودم می سرایم به برکت وجود مبارک تست هر چند در آن زمان [دلبر=شجاع=سلیمان زمان] راضی نبود من کشته  شوم ولی مصالح حکومتی ایجاب می کرد ولی تو همچون رستم [تهمتن غزل397 سودی [شاه ترکان چو پسندید به چاهم انداخت دستگیر ار نشود لطف تهمتن چکنم] مرا از مرگ نجات دادی از شیراز اخراجم کردند ولی مرا به شیراز بازگردانیدی تو مرا می شناسی [می بیاور] میدانی شراب می نوشم و میدانم مرگ حق است و هیچکس در این دنیا نمی ماند که به جاه و جلال ببالد سال 770ق/747ش/1368م سپری شده آنروزها جمعی نادان مرا بجرم شرابخواری به اعدام محکوم واز شیراز بیرون نمودند.بلاهائی که سزاوار آن نبودم بر سرمن آوردند امروز دیگر از چیزی نمی ترسم زیرا محتسب هم مرا می شناسد و میداند از چه چیزی لذت می برم زیرا قدر سخنان رسول اکرم را میدانم و میدانم هرکس به ارزش آنها پی ببرد با نگاه سنگ و گل را لعل و عقیق می کند . من دنیا و آخرت را در برابر دلم برای انتخاب گذاشتم و او فقط خدا را انتخاب کرد  زیرا تنها ماندنی اوست و همه چیز نابود شدنی بخوبی ارزش قرآن وسنت را می دانم و مانند کسانی نیستم که ورقی قرآن بخوانند و خود را عارف قلمداد کنند. عارف کسی است که بکوشد به حقیقت برسد تا ذات او برملاشود و به برکت آن به راز نهانی پی ببرد .

تعمق

1- حافظ از پرتو می راز نهانی دانست. 2- قدر مجموعة گل حافظ دانست و بس. 3-بجز از عشق خدا  حافظ  همه را فانی دانست. 4- سنگ و گل را به یمن نظر لعل و عقیق بکند  چون قدر نفس باد یمانی دانست. 5-حالا محتسب فهمیده حافظ چگونه به میکده و میخانه میرود و لذت می برد. 6- حافظ عاشق  است نه عاقل. 7- حافظ جز عشق خدا  همه را فانی دانست [می بیار]. 8- شجاع سال 770ق/747ش/1368م هم نمی خواست مرا بکشد. 9- حافظ به برکت وجود آصف ثانی زنده است. حافظ عارف نیست [فوق عارف یا درویش ] است.

شناسه غزل

غزل جزء دوم غزیده [درویشانست] است وبه احتمال قوی نیمه اول سال 773ق/747ش/1358م که حافظ از یزد به شیراز بازگشته و در سرای خواجه جلال الدین تورانشاه پذیرایی می شود برای او سرود است و در بیت 8 اشاره ای به دلبر که شاه شجاع باشد نموده عمدﺓ حافظ مواضع عقیدتی خود را مخصوصاً پیرامون شرابنوشی توضیح میدهد علی رغم سالها عذاب و سوختن باز هم میگوید [می بیار] 

طبقه‌بندی غزل

فصل حافظ/ شجاع- حافظ/ توران- سلسله غزلیات بازگشت از یزد/ غزیدة [درویشانست] 52 و 53 و 54 /احتمالاً اواسط سال 773ق/747ش/1358م سروده شده است
15/ 11/1397 ش / 29/05/1440 ق 04/01/2019 م

سیاوش ایزدیفاطمه سهرابی

www.DarHozooreKhajeHafez.com
نام ایمیل عنوان دیدگاه
متن دیدگاه
کد تصویری