1395/07/27تاریخ:
غزل 512 سودی

گوهَرِ جامِ جَم اَزْ کانِ جَهانی دِگَرَستْ تو تَمَنا زِ گُلِ کُوزِهْ گَرانْ میداری

چه توقع ز جهان گذران میداری؟

1 روزگاريست که ما را نگران ميداري بندگانرا نه بوضع دگران ميداري
2 گوشة چشم رضايي بمنت باز نشد اينچنين عزت صاحب نظران ميداري؟
3 نه گل از داغ غمت رست نه بلبل در باغ همه را جامه دران نعره زنان ميداري
4 ساعد آن به که بپوشي تو چو از بهر نگار دست در خون دل پر هنران ميداري
5 پدر تجربه آخر تويي اي دل ز چه روي طمع مهر و وفا زين پسران ميداري
6 کيسة سيم و زرت پاک بيايد پرداخت زين طمعها که تو از سيمبران ميداري
7 دل و دين رفت ولي راست نيارم گفتن که من سوخته دل را تو برآن ميداري
8 گرچه رندي و خرابي گنه ماست همه عاشقي گفت که تو بنده بر آن ميداري
9 اي که در دلق ملمع طلبي ذوق حضور چشم سري عجب از بيخبران ميداري
10 نرگس باغ نظر چون تويي اي چشم و چراغ سر چرا با من دلخسته گران ميداري
11 تا صبا برگل و بلبل ورق حسن تو خواند همه را شيفته حال و نگران ميداري
12 گوهر جام جم از کان جهاني دگرست تو تمنا ز گل کوزه گران ميداري
13 مگذران روز سلامت بملامت حافظ چه توقع ز جهان گذران ميداري

بستر تاریخی

غزل حلقة دوم غزیده حضرت سیمرغ است احتمالاً نیمه دوم سال 770ق/747ش/1368م که مدتی از ترک حافظِ درویش از سوی شاه شجاع سپری شده مخالفتها با او به اوج رسیده شجاع را وادار کرده اند آستینها را بالا بزند با دست خودش سینه حافظ را بشکافد و قلب او را بدرآورد حافظ تا می تواند زیبائیهای او را بر می شمارد در خاتمه ظاهراً به حکم مرگ بدیدة تحقیر نگاه میکند.

در حضور خواجه، در حضور خواننده

بیت 1 : روزگاريست که ما را نگران ميداري بندگانرا نه بوضع دگران ميداري
کلمات: روزگاريست: حدوداً 800 روز- مارا: حافظ را- نگران: چشم براه ، مضطرب- بندگان: يکي از آنها حافظ است- نه بوضع: نه مانند- دگران: ديگران (عماد و امثالهم)
برگردان: شجاع مدت درازيست که مرا نگران کرده اي زيرا با من مانند ديگران رفتار نمي کني [با آنها صميمي و با من سردي]
 
بیت 2 : گوشة چشم رضايي بمنت باز نشد اينچنين عزت صاحب نظران ميداري؟
کلمات: گوشه چشم: اندک توجه- رضائي: محبت آميزي – بمنت: از تو بسوي من- اينچنين: اينگونه- عزت: حرمت- صاحبنظران: انديشمندان(يکي از آنها حافظ است)
برگردان: شجاع مدت درازيست ترا نمي بينم و کوچکترين توجهي بمن نمي کني آيا رسم نگاهداشتن حرمت حافظ اينست؟
 
بیت 3 : نه گل از داغ غمت رست نه بلبل در باغ همه را جامه دران نعره زنان ميداري
کلمات: داغ: اثر سوختن- غمت: عشقت- رست: روئيد- همه: يکي از آنها حافظ است- جامه: پيراهن- دران: پاره کنان- نعره: فرياد خشم آلود
برگردان: شجاع! رفتارت بسيار سرد است عشقت در دلم خشکيده نمي توانم برايت غزل بسرايم و ناگزيرم از درد فرياد سر دهم و يقه پاره کنم.
 
بیت 4 : ساعد آن به که بپوشي تو چو از بهر نگار دست در خون دل پر هنران ميداري
کلمات: ساعد: آرنج تا مچ دست- آن به: بسيار خوبست- بپوشي: آستين پيراهنت را تا مچ دست بازکني تکمه اش را ببندي- تو: شجاع- چو: زيرا- بهر: براي- نگار: نقاشي- نگاردست: رنگ کردن دست- پر هنران: يکي از پرهنر ترينها حافظ است .-چو از بهر نگار: براي آغشتن دست خود بخون حافظ
برگردان: شجاع اينگونه که آستينهايت را بالا زده اي [نکن] بدان مي ماند که ميخواهي سينه مرا با دستهايت بشکافي قلبم را بيرون آوري ! نبايد با من چنين رفتار کني و دستت را بخون حافظ بيالايي.
 
بیت 5 : پدر تجربه آخر تويي اي دل ز چه روي طمع مهر و وفا زين پسران ميداري
کلمات: پدر: ريشه- تجربه: کار آزموده- تويي: تو هستي- اي دل: اي دل حافظ- ز چه روي: بچه دليل- طمع: انتظار- مهر: محبت- زين: از اين- پسران: يکي از آنها شجاع جگرگوشه (امير مبارزست) - ميداري: انتظار داري
برگردان: حافظ تو 16 سال از شجاع بزرگتر و دانايي نبايد انتظار مهر و محبت از پسر ناخلفي همچون شجاع که او را بسيار آزموده اي داشته باشي.
 
بیت 6 : کيسة سيم و زرت پاک بيايد پرداخت زين طمعها که تو از سيمبران ميداري
کلمات: کيسه: اندوخته- سيم: نقره- زر: طلا- پاک: تماماً- ببايد: حتما بايد- سيمبران: يکي از آنها همان شجاع بي مهر و وفاست- وين: از اين- طمعها: چشم داشتنها
برگردان: حافظ تو انتظار بيهوده و نامعقولي از پسر امير مبارز داري هرچند زيباست ولي عشق او تمام دار و ندارت را بر باد مي دهد.
 
بیت 7 : دل و دين رفت ولي راست نيارم گفتن که من سوخته دل را تو برآن ميداري
کلمات: رفت: از دست رفت- نيارم: مي ترسم- من: حافظ- سوخته دل: دلمرده- ميداري: وادار ميکني.
برگردان: شجاع دل و دين من بر باد رفت ولي جرأت ندارم که بگويم عشق تو دل و دينم را بر باد داد.
 
بیت 8 : گرچه رندي و خرابي گنه ماست همه عاشقي گفت که تو بنده بر آن ميداري
کلمات: گرچه: باوجوديکه- رندي: راست گويي- خرابي: شرابخواري- گنه: گناه- ما: حافظ- همه: سرتاپا-تو: شجاع- بنده: غلام که يکي ازآنها حافظ است- ميداري: وادار ميکني.
برگردان: برگردان: شجاع گناه من راستگويي وشرابخواريست ولي بخوبي مي دانم که تو مرا بدين کار مجبور کردي. گوشه تيز : شجاع ما هردو شرابخواريم اگر رندي ميکنم يا شرابخواري تو خودت هم شرابخواري
 
بیت 9 : اي که در دلق ملمع طلبي ذوق حضور چشم سري عجب از بيخبران ميداري
کلمات: اي که: اي شجاعيکه- دلق:لباس دراويش- ملمع: رنگارنگ- ذوق: علاقه بسيار- حضور: پيشگاه خداوند – چشم سري: توقعي- عجب: شگفت- بيخبران: دلق ملمع پوشان (ظاهر پرستان)
برگردان: شجاع! که انتظار صفاي باطن (سودي) از متظاهرين به دين داري بسيار در اشتباهي.
 
بیت 10 : نرگس باغ نظر چون تويي اي چشم و چراغ سر چرا با من دلخسته گران ميداري
کلمات: نرگس: چشم زيبا- باغ نظر: چشم انداز زيبا- چشم و چراغ: رهبر، پادشاه- سر: روح – دلخسته: افسرده- گران: سنگين- سرگراني: ناخرسندي
برگردان: شجاع تو يگانه پادشاه زيبا زيبايي هستي چرا از من عاشق رويگرداني
 
بیت 11 : تا صبا برگل و بلبل ورق حسن تو خواند همه را شيفته حال و نگران ميداري
کلمات: تا: بمحض اينکه- صبا: نسيم صبحگاهي- بر:براي- ورق: نامه، شرح- حسن: زيبايي- شيفته: هيجان زده # خواستار – شيفته حال: از خود بي خبر- نگران: تماشاچي- ميداري: مي کني
برگردان: شجاع بمحض اينکه باد صبا محاسن ترا براي گل و بلبل شرح داد همه مشتاق تماشاي تو شدند (تا چه رسد به آدمها)
 
بیت 12 : گوهر جام جم از کان جهاني دگرست تو تمنا ز گل کوزه گران ميداري
کلمات: گوهر=جوهر=سرشت- جام جم: جام جهان بين # قلب عارف- کان: معدن-جهان دگر: عالم علوي- تو: شجاع- تمنا: انتظار گل کوزه گران: کلي که با خاک رس براي کوزه گري ساخته ميشود (آدم بي ارزشي همچون عماد)
برگردان: روح حافظ الهي است آنوقت تو چنين روحي را در نزد عماد جستجو ميکني.
 
بیت 13 : مگذران روز سلامت بملامت حافظ چه توقع ز جهان گذران ميداري
کلمات: مگذران: سپري نکن- روز سلامت: اوقات خوش- بملامت: به دل تنگي- چه: چرا- توقع: انتظار- جهان گذران: عالم فاني
برگردان: حافظ روح تو از عالم علوي است چرا اوقات خودرا با بي اعتنايي و سرگرانيهاي شجاع تلخ مي کني او خواهد مرد ، تو هم خواهي مرد.
 

در حضور اندیشه

حافظ که اواخر  سال 717ق/696ش/1317م  در شیراز بدنیا آمد ، حدود سال 738ق/716ش/1337م وارد دربار اینجوها شد و از 19/09/743ق/03/12/721ش/22/02/1343م شاعر محبوب و دوست صمیمی شاه شیخ ابواسحاق اینجو کوچکترین پسر محمود شاه اینجو شد او به دلیل استعداد فوق العاده حتی در دوران اینجوها هم مورد حقد و حسد اطرافیان و رقبا بود و بمیزان افزایش محبوبیت و شهرت او بر میزان مخالفتها با او بیشتر می شد تا اینکه دلبر بی همتایی او اسحاق روز 04/10/754ق/18/08/732ش/09/11/1353م از امیر مبارز الدین محمد مظفر شکست خورد و به اصفهان گریخت اما او به دلیل وفاداری به اسحاق و به امید اینکه مردم از سختگیریهای شریعتمداری دروغین او بجان آمده زمینه را برای بازگشت اسحاق فراهم سازد خلوت نشینی گزید به دربار او نرفت هرگز نامی از او نبرد روز 15/09/759ق/06/06/737ش/28/08/1358م بدست پسرش جلال الدین شجاع دستگیر و نابینا گردید در آن تاریخ شجاع جوانی 26 ساله شرابخوار، زیبارو بگفته حافظ [لولی،شوخ و شنگول ، شهرآشوب بود] حافظ گمان میکرد که او بتواند جای که دلبر از دست رفته اش اسحاق را بگیرد و کاملاً او را در اختیار او داشته باشد اما باز هم همان حسادتها و رقابتها با حدت و شدت بسیار ادامه داشت بنحوی که حدود یکسال پس از بقدرت رسیدن شاه شجاع دوباره بحاشیه رانده شد و دورا دور برای او غزل می سرود و می فرستاد تا اینکه روز 16/11/765ق/01/06/743ش/22/08/1364م شجاع از برادر 27 ساله اش سلطان محمود شکست خورد از شیراز گریخت به کرمان رفت ولی اینبار هم  حافظ به دربار محمود نرفت فداکارانه و وفادارانه با شجاع فراری در ارتباط بود تا اینکه سرانجام روز 24/12/767ق/17/06/745ش/08/09/1366م  شجاع بر محمود غلبه او را از شیراز اخراج خود حکومت شیراز را بدست گرفت 
دقیقاً می توان گفت از همان لحظه ورود شجاع همان حاسدان و بدخواهان و بدگویان دسیسه بر علیه او را آغاز کردند  کار بجائی رسید که مجدداً شجاع نه تنها حافظ را از خود راند بلکه با ریشه کنی و انتقال او از شیراز به یزد موافقت کرد بنظر می رسد این غزل را حافظ مدتی پس از رانده شدن سروده واین موضوع را در مطلع گفته است [روزگاریست که ما را نگران می داری بندگان را نه بوضع دگران می داری]

برگردان روان

شجاع! حدود دو سال و نیم است که مرا از خود رانده ای و چشم براه محبتی از تو هستم  در حالیکه ابداً بمن که بنده تو هستم توجهی نمی کنی بلکه نامحرمان را بگرد خود جمع حتی کوچکترین نگاهی هم بمن نمیکنی آیا سزاوار است چنین رفتاری با شخص صاحب نظری مانند حافظ بکنی بگونه ایکه قلمم خشکیده و دیگر نمی توانم چهچه زنان غزل بخوانم و بسرایم بلکه باید فریاد سر دهم و یقه پاره کنم به اینهم اکتفا نکرده آستینها را بالا زده میخواهی با دستان خودت سینه ام را که لبالب هنر است بشکافی و دستت را بخونم آغشته کنی هرچند من ترا از سال 756ق/733ش/1355م  دیدم و شناختم و از اواسط سال 757ق/734ش/1356م با تو پیمان دوستی بستم با تو همراه شدم، ترا بقدرت رسانیدم چند ماهی نگذشت که پیمانرا شکستی بی وفائی و جفاکاری را  آغاز نمودی  ولی من از این تجربه پند نگرفتم و دو سالی که از  از سال 756ق/733ش/1355م  محمود شکست خوردی و گریختی حمایت و دوستی با تو را آغاز نمودم تا توانستی دوباره بر مسند قدرت شیراز بازگردی اینبار کسانی را که با تو هیچگونه همسوئی نداشتند بگرد خود جمع و مرا از خود راندی حالا هم میخواهی مرا بکشی تا بخاطر عشق به زیبایی تو باید تاوان سنگینی بپردازم و دار و ندارم را برای آن فداکنم و بسوزم می خواهم چیزی بگویم ولی جرأت ندارم صراحتاً بر زبان بیاورم اینست که خود تو بودی که مرا به این کارها وادار نمودی که شاعری با زبان آتشین و شرابخوار باشم زیرا بنده و عاشق تو بودم . بخوبی می دانم شرابخواری گناه است. هرچند در حال حاضر خودت دلق ملمع پوشیده ، می پنداری خداشناس شده ، به لذت حضور خواهی رسید ولی کاملاً در اشتباهی که می پنداری پوشیدن دلق ملمع و جمع نمودن مشتی از خدا بی خبر ترا به لذت حضور می رسانند تو باید بدانی شاهنشاهی جوان و زیبا هستی نباید با --- حافظ عاشق اینگونه رفتار کنی زیرا زیبایی همه حتی گل و بلبل هم که اوصاف زیبائیهای ترا از باد صبا  شنیده اند شیفته تو شده اند.
بهر  حال همین امروز که زنده هستم نباید به دلتنگی بگذرانم تا بوده همین بوده یک روز باید آمد و یک روز هم باید رفت و از رنگین شدن دست شجاع  به خونت نباید ابزار ملالت کنی.
شجاع! حافظ انسانی خدایی  است  آنوقت تو انتظار داری آدمهائی امثال عماد و زین الدین کلاه محافظت و آنرا برپا نگهدارد دارند. 

تعمق

ب: استنباط جزئی: ب1: شجاع به دیگران متوجه و بر حافظ بی توجهی- ب2: من صاحب نظرم بمن هیچ توجه نمیکنی- ب3: عاشق تو بودم ولی بمن بی توجهی فریادم به آسمان می رود –ب4: بسیار قابل درنگ و توجه است آیا شجاع تصمیم گرفته حافظ را بکشد و حافظ غزل را قبل از اجرای حکم سروده؟ ب5  حافظ تو شجاع را خیلی خوب میشناسی چرا او را بفرزندی پذیرفتی و حالا نباید از او انتظار وفا داری داشته باشی- ب6: حافظ عاشق زیبارویان شدن بسیار پر خرج است –ب7: شجاع زیبایی تو دل و دینم را برد ولی جرأت گفتن ندارم- ب8: قبول دارم شراب خوار و زبانی آتشین دارم عامل آنهم تو بودی- ب9: از خدا بی خبران ترا صوف پوشانیده اند ولی بجائی نمی رسی- ب10: شجاع تو شاهنشاهی و من گدا 
الف: استنباط کلی: غزل در واقع نامة روانی است که حافظ در کمال خونسردی برای دوستش شجاع ظاهراً در پناه جمعی ازرق پوش از خدا بی خبر سلطنت خود را بر سرپا نگهدارد که حافظ در بیت 12 با سنگینترین وجهی خبط و خطای او را متذکر میشود.
در غزل دو گونه می توان تعمق کرد کلی و جزئی، جزئی پرداختن به مفاهیم و منظورهای نهفته  در تک تک ابیات است:
چرا مرا آزار می دهی- ب11: شجاع همه حتی گیاهان شیفته توهستند- ب12: حافظ جام جم است تو او را با عماد مقایسه میکنی- ب13: حافظ اوقات خودت را تلخ نکن همه رفتنی هستیم-
در جمع بندی نهایی : چنین بنظر می رسد که شجاع با حکم قتل حافظ موافقت کرده و او در کمال خونسردی و بی اعتنایی بمرگ غزل را برای شجاعی که آستینها را بالا زده کارد سلاخی بدست گرفته سروده است.

شناسه غزل

احتمالاً غزل اواخر سال 770ق/747ش/1368م بازهم احتمالاً پس از صدرو  حکم قتل حافظ از سوی شاه شجاع سروده شده است دلیل آن بیت 4 غزل است که اشاره به بالا زدن آستین برای بخون آلودن دست شجاع می باشد و حافظ با ملالت بسیار و بدون پرخاش سعی میکند شجاع را نرم و از تصمیم مهلک منصرف نماید.

طبقه‌بندی غزل

نام غزل: گوهر جام جم/ فصل حافظ- شجاع/ بخش حافظ در زیر چوبه دار/ فصل حافظ- عماد
27/07/1395 ش / 16/01/1437 ق / 18/10/2016 سه پنجم

سیاوش ایزدیفاطمه سهرابی

www.DarHozooreKhajeHafez.com
نام ایمیل عنوان دیدگاه
متن دیدگاه
کد تصویری