1395/07/20تاریخ:
غزل 523 سودی

کُتِبَت̊ قِصة شُوقی و مَدمَعی باکی بیا کِه بی تُو بِجان̊ آمَدَم زِِ غَمناکی

که زاد راه روان چستی و چالاکی

1 کتبت قصة شوقي و مدمعي باکي بيا که بي تو بجان آمدم ز غمناکي
2 بسا که گفته ام از شوق با دو ديدة خويش ايا منازل (سلمي فاين) سلماکي
3 عجيب واقعة و غريب حادثه ايست انا اصطبرت قتيلا و قاتلي شاکي
4 کرا رسد که کند عيب دامـن پاکت که همچو قطره که بر برگ گل چکد پاکي
5 ز خاک پاي تو داد آب روي لاله و گل چو کلک صنع قلم زد برآبي و خاکي
6 صبا عبير فشان گشت ساقيا برخيز وهات شمسة کرم مطيب زاکي
7 دع التکاسل تغنم فقد جري مثل: که زاد راه روان چستيست و چالاکي
8 اثر نماند ز من بي شمايلت آري اري مأثر محياي من محياکي
9 ز وصف حسن تو حافظ چگونه نطق زند که چون صفات الهي و راي ادراکي

بستر تاریخی

کسی که حافظ نمی داند در وصف او چگونه سخن بگوید زیرا چنان صفات الهی دارد که نمی تواند بعمق آن پی ببرد شاه شیخ ابواسحاق سی وچهار ساله است که دو سال قبل از امیر مبارز الدین محمد مظفر شکست خورد که واقعه بسیار عجُیب و غریبی بوده ، چنان حافظ را از پای درآورده که میگوید [اثر نماند ز من بی شمایلت آری]

در حضور خواجه، در حضور خواننده

بیت 1 : کتبت قصة شوقي و مدمعي باکي بيا که بي تو بجان آمدم ز غمناکي
کلمات: کتبت: نوشتم- قصه : داستان- شوق: خواستن بسيار- دمع: اشک- مدمع: چشم- باکي: گريان-بجان آمدم: مردم
برگردان: براي اسحاق با چشم گريان نامه نوشته شرح اشتياقم را دادم و به او گفتم بيا که بي تو از غم درحال مرگم.
 
بیت 2 : بسا که گفته ام از شوق با دو ديدة خويش ايا منازل (سلمي فاين) سلماکي
کلمات: بسا: بسيار زياد – ايا: اي- منازل: خانه ها- منزل: فرودگاه (خانه)- سلمي: اسحاق – فاين: کجاست- سلما کي: اسحاق شما-منازل# تماشاچي
برگردان: اسحاق را مدتهاست نمي بينم ، بسيار مشتاق ديدار او هستم و دائماً بچشمانم مي گويم اسحاقي که شما هر روزآنرا ميديد کجاست؟
 
بیت 3 : عجيب واقعة و غريب حادثه ايست انا اصطبرت قتيلا و قاتلي شاکي
کلمات: عجيب:شگفت- واقعه: رويداد- غريب: بي مانند- حادثه: پيش آمد- اِنا: اين من- اصطبرت: صبر ميکنم- قتيلا: کشته شدن را- قاتلي: قاتل- شاکي: دادخواه
برگردان: دنياي عجيب، غريب و شگفت انگيزيست مرا که کشته اند شکايت نميکنم ولي قاتلم بداد خواهي رفته.
 
بیت 4 : کرا رسد که کند عيب دامـن پاکت که همچو قطره که بر برگ گل چکد پاکي
کلمات: کرا: چه کسي را- رسد: مقدور باشد- عيب: زشتي- کند عيب: سرزنش کند- پاکت: پاک تو-تو: اسحاق- همچو: مانند- قطره: ژاله (آب خالص)- چکد: فرو افتد – پاکي:پاکيزگي
برگردان: اسحاق تو همچو گل بسيار پاکدامني اگر يک قطرة ژاله (آب پاک) برآن بنشيند ممکن نيست آب پاک گل را معيوب (لکه دار)کند، کسي جرأت بيان چنين حرفي را ندارد.
 
بیت 5 : ز خاک پاي تو داد آب روي لاله و گل چو کلک صنع قلم زد برآبي و خاکي
کلمات: خاک پا: گرد ناشي از راه رفتن- آب رو: زيبايي-چو: وقتي- کلک: قلم- صنع: هنر- کلک صنع: هنر خداوند- زد: خلق کرد
برگردان: اسحاق زيبايي لاله و گل از خاک پاي تست زيرا خداوند ترا ازآب و خاک آفريده . توجه: چنين بنظر مي رسدکه حافظ با داروين به دنيا نيامده در ارتباط بوده و از او [نت] گرفته که انسان از آب و خاک آفريده شده (نه خاک و شراب)
 
بیت 6 : صبا عبير فشان گشت ساقيا برخيز وهات شمسة کرم مطيب زاکي
کلمات: صبا: نسيم صبحگاهي- عبير: بسيار معطر – فشان: پراکند- گشت: شد- هاتِ: بياور- شمسه: خورشيدي(پياله شراب)- کرم: بزرگواري- مطيب: گوارا -زاکي: پاکي-
برگردان: اسحاق هرگاه بياد تو مي افتم هوا بسيار معطر ميشود و هوس نوشيدن شراب گوارا و جانبخشي ميکنم
 
بیت 7 : دع التکاسل تغنم فقد جري مثل: که زاد راه روان چستيست و چالاکي
کلمات: دع: ترک کن- تکاسل: کاهلي- تغنم: غنيمت، بهره- مغتنم: بهرمند- فقد: کنار بگذار- فقدان: کنار گذاشته شده- جري: جاري شد- مثل# ضرب العمثل -جري مثل : گفته اند- زاد: توشه- راه روان: خداجويان (سلطان)- چستي: زرنگي، چالاک، سريع العمل
برگردان: ازقديم گفته اندکسانيکه براه خدا مي روند بايد بسيار چالاک (تر و فرز) باشند و اگر تو هم مي خواهي بخدا برسي بايد سستي نکني بسيار چالاک باشي [اگر ميخواهي بحکومت شيراز برسي بايد فوق العاده چالاکي و زيرکي بنمايي]
 
بیت 8 : اثر نماند ز من بي شمايلت آري اري مأثر محياي من محياکي
کلمات: اثر: برجاي مانده- شمايل: جمع شمال به معناي خلق و خوي (سودي) – اَري: مي بينم (ميدانم- سودي)- مأثر: جمع مأثره: نيکي و خوبيها- مُحيا: (رو)
برگردان: اسحاق از دوري و نديدن تو در حال مرگم آيا ممکن است بدون نيکي و زيبايي زنده بمانم
 
بیت 9 : ز وصف حسن تو حافظ چگونه نطق زند که چون صفات الهي و راي ادراکي
کلمات: ز: از- وصف: شرح- نطق زند: سخن بگويد- صفات: ويژگيهاي- الهي: خداوندي- وراي: خارج از حد- ادراکي: فهم عميق
برگردان: اسحاق تو چنان روح بزرگ و خدائي داري که کسي نمي تواند به عمق آن پي ببرد که اين چگونه مي توانم پيرامون صفات تو سخن بگويم .
 

در حضور اندیشه

[عجیب واقعه و غریب حادثه ایست]واقعه عجیب و حادثة غریبی که حافظ از آن سخن میگوید شکست و فرار شاه شیخ ابواسحاق از شیراز و رفتن او به سرزمین (زنده رود) مورد اشاره در غزل 522 می باشد که روز 04/10/754ق/18/08/732ش/09/11/1353م اتفاق افتاده و حالا اسحاق در اصفهان امیر مبارز قاتل در شیرازند اصطلاح مقتول که حافظ باشد در شیراز  شکیبایی میکند زیرا  قاتلان او شاکی هستند . این موضوع و میگوید این را بخوبی میدانم و در غزل  94  سودی چنین بنظم کشیدم [درویش مکن ناله ز شمشیر احبا کین طایفه از کشته ستانند غرامت]

برگردان روان

اسحاق! قریب سی ماه است که از امیر مبارز شکست خورده و از شیراز به اصفهان گریختی در مدت دوری از تو آنقدر غمگینم که جان بر لبم رسیده و این نامة عاشقانه را با چشمان گریان برای تو می نویسم و به چشمانم که زمانی همه روز و همه ساعات ترا می دید می گویم شما که جایگاه اسحاق بودید پس حالا اسحاقتان کجاست ؟ عامل همة این اشک و غم واقعه عجیب و غریب روز 04/10/754ق/18/08/732ش/09/11/1353م است که باعث شده تواز امیرمبارز شکست بخوری و به اصفهان بگریزی و من از فراق تو و عذاب امیر مبارز بحال مرگ بیفتنم ولی آنها این را هم کافی نمی دانند و از جنازة منهم میخواهند غرامت بگیرند یاران قدیمی بی عار شده اند از تو بدگویی میکنند هرچند من به آنها گفته ام غزل 24 [هر سر موی مرا با تو هزاران کار است ما کجاییم و ملامتگر بیکار کجاست] ولی باز هم از تو بدگویی میکنند در حالیکه تو پاکیزه تر از آنی که کسی بتواند با این سخنان دامن پاکت را آلوده کند ترا خداوند چنان پاک و منزه آفریده که از خاک جای پای تو لاله و گل می روید وقتی به تو و گذشته می اندیشم بنظرم همه جا معطر می رسد و از ساقی بیاد آنروزها طلب جام شرابی ناب میکنم اما تو که در اصفهان باید تناسایی وکاهلی را بکنار بگذاری زیرا که با تناسایی کسی بجایی نمی رسد و برای رسیدن به هدف باید چست و چالاک بود.
در پایان همانطور که در مصرع دوم بیت اول گفتم [بیا که بی تو بجان آمدم ز غمناکی] تکرار میکنم [اثر نماند ز من بی شمایلت] زیرا تمام  خوبیها و زیبائیها در وجود تو جمع بود چگونه من که  نمی توانم صفات الهی ترا ادراک کنم پیرامون آنها سخن بگویم.

تعمق

ب1 اسحاق از دوری تو می میرم و نامه را چشم گریان می نویسم-ب2 چشمانم از گریه باز نمی ایستند زیرا همه روز ترا نمی بینند-ب3 شکست تو و پیروزی عجیب و غریب امیر مبارز  مرا بروز مرگ انداخت حالا باید عذاب بکشم و صبر کنم-ب4 یاوه گویان بی عار ترا سرزنش میکنند که در غزل 24 حال آنها را گفته ام-ب5 خداوند ترا از خاک و آب پاک آفرید که از خاک جای پای تو لاله و گل می روید-ب6 وقتی بیاد تو می افتم هوا بسیار معطر و هوس شراب ناب میکنم-ب7 اسحاق اگر میخواهی بحکومت باز گردی باید تنبلی را کنار بگذاری هشیار و بسیار زرنگ باشی - بیت 8 اسحاق من اگر زنده بودم بخاطر زیبایی و خوبیهای تو بود- بیت9 اسحاق تو دارای چنان صفات خدایی هستی که من قادر به ادرات آنها نیستم پس چگونه میتوانم پیرامون تو سخن بگویم.
 ابیات غزل نکته چندان قابل موشکافی ندارد بنظر می رسد کافی باشد ابیات را خلاصه بنویسم و در برخی از آنها درنگ کنیم :
مجموعه دو غزل 522 و 523 احتمالاً اواخر سال 756ق/733ش/1355م سروده شده و در واقع [الرحمانی] برای اسحاق است وچند (دَق=کوبیدن تکه سنگی بر سنگ مزار اوست)

شناسه غزل

غزل حلقة دوم غزیده [خرد در زنده رود انداز] می باشد ابراز حیرت از شکست اسحاق و پیروزی امیر مبارز و عمق اندوه حافظ از این رویداد ستایش پاکیها و معرفت اسحاق نصیحت مختصری در بیت هفتم هرچند می دانند بجایی نخواهند رسید. هم چنین گزارش قضاوت امیر مبارز محمد مظفر که از کشته غرامت می ستاند و بادمجان دور قاب چینهای بزم های اسحاق بینوا که حالا از او بدگوئی میکنند

طبقه‌بندی غزل

نام غزل: چستی و چالاکی/ فصل حافظ – اسحاق/ بخش یأس از بازگشت اسحاق/ فصل حافظ- امیر مبارز
20/07/1395 ش / 09/01/1437 ق / 11/10/2016 سه پنجم

سیاوش ایزدیفاطمه سهرابی

www.DarHozooreKhajeHafez.com
نام ایمیل عنوان دیدگاه
متن دیدگاه
کد تصویری