1395/03/06تاریخ:
غزل 530 سودی

کِه بَرَد̊ بِنَزدِ شاهان̊ زِمَن̊ گِدا پَیامی کِه بِکُوی مِیفُرو شان̊ دُو هِزار̊ جَم بِجامی̊

زِ رَهَم مَیفکَن̊ اِی شیخ بِدا̊نهای تَسبیح̊

1 که برد بنزد شاهان زمن گدا پيامي که بکوي ميفرو شان دو هزار جم بجامي
2 شده ام خراب وبد نام و هنوز اميد دارم که بهمت عزيزان برسم به نيــــکنامي
3 تو که کيمياي فروشي نظري بقلب ما کن که بضاعتي نداريم و فکنده ايم دامي
4 ز رهم ميفکن اي شيخ بدانهاي تسبيح که چو مرغ زيرک افتد نفتد بهيچ دامي
5 برويد پارسايان که برفت پـــــارسايي مي ناب در کشيديم و نماند ننگ و نامي
6 عجبا زوفاي جانان که تفقدي نفرمود نه بخامة سلامي نه بنامة پيـــــامي
7 سرخدمت تو دارم بخرم بلطف و مفروش که چو بنده کمترافتد بمبارکي غلامي
8 بکجا برم شکايت بکه گويم اين حکايت که لبت حيات ما بود و نداشتي دوامي
9 اگراين شراب خامست و گر اين حريف پخته بهزار بار بهتر ز هزار پخته خامي
10 بگشاي تير مژگان و بريز خون حـــافظ که چنين کشنده اي را نکند کس انتقامي

بستر تاریخی

مضمون کلی غزل بویژه بیت 6 می  گوید مدتی پس از ستمی که بر  حافظ روا ، او را از شیراز اخراج ، به یزد فرستاده اند سروده شده است در بیت اول زهر هلاهل را بجان شاهان وارد میکند.

در حضور خواجه، در حضور خواننده

بیت 1 : که برد بنزد شاهان زمن گدا پيامي که بکوي ميفرو شان دو هزار جم بجامي
کلمات: که: چه کسي- برد: (جرأت دارد ببرد)- بنزد: بحضور- شاهان:سر کردة ثروتمندان- من: حافظ- گدا: تَهي دست- بکوي: دربازار- جم: جمشيد
برگردان: آيا کسي جرأت دارد پيام گدائي بنام حافظ را به سرکرده ثروتمندان (شاه شجاع) برساند که دو هزار از تو ثروتمند تر را در بازار مي فروشان با يک جام شراب معامله نمي کنند. توضيح: مي گويند جم پادشاهي بوده کمربندي داشته که ارزش آن معادل نصف ثروت جهان بوده است.
 
بیت 2 : شده ام خراب وبد نام و هنوز اميد دارم که بهمت عزيزان برسم به نيــــکنامي
کلمات: خراب: محکوم- اميد دارم: اميدوارم- بهمت: عزم راسخ- عزيزان: يکي از آنها شاه شجاع ديگري خواجه تورانست .- برسم: دست يابم
برگردان: به اتهام شرابخواري محکوم ولي اميدوارم شاه شجاع و خواجه توران ارادة فرمايند مرا عفو کنند.
 
بیت 3 : تو که کيمياي فروشي نظري بقلب ما کن که بضاعتي نداريم و فکنده ايم دامي
کلمات: تو: شجاع- کيميا: ماده اي که مس را تبديل به طلا ميکند-کيميا فروش: ناجي حافظ- نظري: نگاهي – ما: حافظ- بضاعتي: طلائي - فکنده ايم: انداخته ايم- دامي: سکه اي تقلبي
برگردان: شجاع تو چنان قدرتمندي که مي تواني قلب شکسته مرا درمان کني براي درمان دل شکسته من همتي بکن.
 
بیت 4 : ز رهم ميفکن اي شيخ بدانهاي تسبيح که چو مرغ زيرک افتد نفتد بهيچ دامي
کلمات: ز رهم: از راه مرا- ميفکن: گمراه نکن-شيخ: احتمالاً زين الدين علي کلاه شافعي- بدانهادي: با دانه هاي- تسبيح: ابزار ذکر - که چو: وقتي – زيرک: دانا- مرغ زيرک: حافظ شاعر تيز هوش- افتد: باشد- نفتد: نيفتد- بهيچ: بهيچ گونه (از جمله دانه هاي تسبيح)- دامي: تله اي
برگردان: شيخ! حافظ شاعر بسيار تيزهوشيست به هيچ نوع دامي نمي افتد چه رسد به دام تو که هر دانة تسبيحش طعمة ايست.
 
بیت 5 : برويد پارسايان که برفت پـــــارسايي مي ناب در کشيديم و نماند ننگ و نامي
کلمات: برويد: رها کنيد- پارسايان: پاکدامنان- که برفت: که بر باد رفت- پارسايي: پاکدامني- در کشيدم: نوشيدم- ننگ ونامي: آبرو و اعتباري
برگردان: اهالي يزد بدانيد حافظ شراب ناب نوشيد پارسايي که برايش نماند هيچ بدنام روزگار هم شد
 
بیت 6 : عجبا زوفاي جانان که تفقدي نفرمود نه بخامة سلامي نه بنامة پيـــــامي
کلمات: عجب: شگفت- جانان: شجاع- تفقد: دلجويي- خامه: قلم- بنامه: با نامه
برگردان: از عمق (بي وفايي) شجاع در حيرتم که مرا بکلي فراموش کرده نه نامه اي مي نويسد و نه سلامي مي فرستد.
 
بیت 7 : سرخدمت تو دارم بخرم بلطف و مفروش که چو بنده کمترافتد بمبارکي غلامي
کلمات: سر: آرزو- خدمت: همکاري- بخرم بلطف: با مهرباني با من رفتار کن- مفروش: از دست مده- چو بنده: کسي مانند حافظ- بمبارکي: خجستگي - غلامي: بنده اي
برگردان: شجاع! من آرزو دارم در کنار و درخدمت توباشم بمن لطف کن مرا از دست نده کمتر کسي مانند من بداد تو مي رسد
 
بیت 8 : بکجا برم شکايت بکه گويم اين حکايت که لبت حيات ما بود و نداشتي دوامي
کلمات: شکايت: عرض حال- حکايت: داستان- لبت: سخنت- حيات: زندگاني- نداشتي: نداشت- دوامي: پايداري
برگردان: شجاع من و تو يار و روزگار سختي درکنار هم بوديم ترا از خطرات بسيار حفظ کردم و بتو حيات دادم آخر درد دلم را بکجا ببرم و به که بگويم که تو قدر ندانستي مرا ترک و از شيراز ريشه کن نمودي.
 
بیت 9 : اگراين شراب خامست و گر اين حريف پخته بهزار بار بهتر ز هزار پخته خامي
کلمات: اين شراب: مطالبي که در بيت8 گفته- اين حريف: حافظ- پخته: خردمند- بهزار بار: هزار برابر-پخته: پير- خام: نادان- پخته خام: عماد فقيه پير که دو سال ديگر خواهد مرد- پختة خام: پير نادان
برگردان: شجاع اگر مطالبي که در بيت 8 گفتم سر بسته بود ولي بدان آنها را آدم دنيا ديده اي مثل حافظ ميگويد نه عماد که پير مرد نادانيست
 
بیت 10 : بگشاي تير مژگان و بريز خون حـــافظ که چنين کشنده اي را نکند کس انتقامي
کلمات: بگشاي: شليک کن- بگشاي تير مژگان : نگاهي عاشقانه بينداز- کس: کسي- انتقامي: قصاصي
برگردان: : شجاع من از تو مي خواهم نگاهي بر من بيندازي تا در برابر چشمان تو بميرم و چون خودم مي خواهم که با نگاه تو کشته شوم کسي ترا قصاص نخواهد کرد.
 

در حضور اندیشه

حافظ را حدوداً اوائل سا ل771ق/748ش/1368م پس از قریب 3 سال مشاجره و کشمکش از شیراز اخراج و به یزد فرستاند بدیهی است حافظی که بتمام معنی مدت 11 سال  فداکارانه و وفادارانه [حافظ شجاع جوان بود] از این همه جور و ستم بغص کند و چنان گلوی او را بفشاند که به شجاع بگوید هزار از تو قدرتمند تر و ثروتمندتر بیک جام شرابی که مرا به اتهام نوشیدن آن محکوم کرده اید نمی ارزید.

برگردان روان

شجاع بیاد داری اوائل سال 758ق/735ش/1357م من و تو پیمان وفاداری بستیم ترا چندین و چند بار از بلاهایی که هر یکی می توانست ترا نابود کند نجات دادم ولی آنقدر در بی وفایی پیش رفتی که هیچ وهیچ یادی از من نمی کنی هرچند خدمتگذار تو بوده و هستم و کمتر بندة وفاداری مانند من می توانی پیدا کنی امیدوارم  ارزش مرا بدانی و از دست ندهی باید بدانی  که همصحبتی با تو برای من زندگی بود ولی نه تنها  مرا ترک نمودی بلکه از شیراز ریشه کن و به کویر سوزان یزد فرستادی و من نمی دانم شکایت این همه جور  وستم را بکجا ببرم و بکه بگویم.
آیا در یزد کسی هست که جرأت کند  این غزل را ببرد به شاهنشاه جلال الدین شجاع ابوالفوارس برساند اول از همه بگوید [تو که هیچ در کوی می فروشان دو هزار پادشاهی چون جمشید را با یک جام شراب معامله نمی کنند] و انوقت تو مرا بجرم شراب نوشی خراب و بدنام کردی هرچند تو و توران عزیز من هستید ولی اشتباهی کردید و امیدوارم اشتباه خود را جبران کنید مضافاً شجاع خود تو کیمیا فروشی، شرابناب می نوشی این از انصاف بدوراست که حافظ یک  قبا که شراب می نوشد را آواره کنی هم چنین به شیخ زین الدین قاضی القضاتت بگو حافظ کسی نیست که بدام دانه های تسبیح تو و یا هیچ دام دیگری بیفتد  حالا من در یزدم و همه می دانند بجرم شرابخواری به اینجا فرستادید و بدنام عالمم کردید .

تعمق

غزل نیاز به تمعق چندانی ندارد زیرا حافظ در بیت اول اعلی حضرت همایون شهنشه بلند اختر جلال الدین شجاع ابوالفوارس ابن محمد مظفر را مکارانه با نفرت تمام همانند یک سوسک روی کف اسفالت می گذارد و  له میکند و به او میگوید تو که عددی نیستی دو هزار جم که جد اعلای تو باشند را درکوی میفروشان بجا می نمی خرند اینست سخن حافظ گدا به بزرگترین پادشاه دودمان مظفر 9 بیت بقیه هم تعریف و تعارفاتی است برای پوشش مصرع دوم بیت اول [دو هزار از تو خیلی بزرگتر ها بجا می نمی ارزد]

شناسه غزل

از غزلیاتی که حافظ سال 771ق/748ش/1369م که بتازگی وارد یزد شده امیدوار بوده شجاع به نوعی لطفی و یادی از او بنماید ولی  نکرده ، رابطی هم نبوده غزل را سروده ولی کسی را پیدا  نمی کند آنرا بجانان بسیار باوفایش ! در شیراز برساند.

طبقه‌بندی غزل

بخش حافظ در یزد/ فصل حافظ- شجاع/ نیمه دوم سال 771 هجری قمری
06/03/1395 ش / 19/08/1437 ق / 26/05/2016 سه پنجم

سیاوش ایزدیفاطمه سهرابی

www.DarHozooreKhajeHafez.com
نام ایمیل عنوان دیدگاه
متن دیدگاه
کد تصویری