1395/02/26تاریخ:
غزل 549 سودی

اِی بیخَبَر̊ بِکُوش̊ کِه صاحِب̊ خَبَر̊ شَوی تا راهر̊و نَباشی کِی ̊راهبَر̊ شَوی

اَز̊ پای تا سَرَت̊ نُورِ خُدا شَوَد̊

1 اي بيخبر بکوش که صاحب خبر شوي تا راهرو نباشي کي راهـــبر شوي
2 در مکتب حقايق پيش اَديـــــب عشق هان اي پسر بکوش که روزي پدر شوي
3 خواب و خُورت زِ مرتبة عشق دور کرد آنگه رسي بعشق که بيخواب و خور شوي
4 گر نورِ عشق حق بدل و جانت اوفـــتد والله کز آفتاب فلک خــــوبتر شوي
5 دست از مس وجود چو مردان ره بشوي تاکيمياي عشق بيابي و زَر شــــوي
6 از پاي تا سرت همه نور خــــدا شود در راه ذوالجلال چو بي پا و سر شوي
7 يکدم غريق بحر خدا شو گمــــان مبر کز آب هفت بحر بيک موي تر شـوي
8 وَجهِ خدا اگر شوَدت منظر نظــــــر زين پس شکي نماند که صاحب نظر شوي
9 بنياد هستي تو چو زير و زبـــر شود در دل گمان مدار که زير و زبر شوي
10 گر در سرت هواي وَصلست حـــافظا بايد که خاک درگه اهل بصر شــوي

بستر تاریخی

غزل احتمالاً درحد فاصل سال 780ق/757ش/1378م تا 785ق/761ش/1383م که حافظ وارد دهه هفتاد زندگی شده خود را راهبر می داند و چگونگی راهبر شدن را به بی خبران و راهروان  آموزش می دهد

در حضور خواجه، در حضور خواننده

بیت 1 : اي بيخبر بکوش که صاحب خبر شوي تا راهرو نباشي کي راهـــبر شوي
کلمات: بيخبر: بيگانه با عشق- صاحب خبر: آگاه به علوم الهي- راهرو: طلبه- راهبر: پيشواي رهروان -
برگردان: کساني که نور خدا بدلتان نتابيده بکوشيد با علوم الهي آشنا و آنقدر پيش برويد تا راهبر شويد.
 
بیت 2 : در مکتب حقايق پيش اَديـــــب عشق هان اي پسر بکوش که روزي پدر شوي
کلمات: مکتب: آموزشگاه- حقايق: حقيقتها – پيش: حضور- اديب: استاد- حقيقت: احکام الهي
برگردان: و اي جوان براي اينکه خداشناس شوي و به ديگران خداشناسي بياموزي بايد نزد استاد عشق در مکتب حقايق آموزش ببيني تا به پيري برسي.
 
بیت 3 : خواب و خُورت زِ مرتبة عشق دور کرد آنگه رسي بعشق که بيخواب و خور شوي
کلمات: خورت: خوردن ترا- مرتبه: جايگاه- عشق: خداجويي- دور کرد: گمراه کرد-
برگردان: ضمناً پرداختن به هواي نفس ترا از عاشق شدن دور ميکند وقتي به عشق مي رسي که از هواهاي نفساني دست بشويي.
 
بیت 4 : گر نورِ عشق حق بدل و جانت اوفـــتد والله کز آفتاب فلک خــــوبتر شوي
کلمات: گر: اگر- حق: خدا- جانت: روح تو- فلک: چرخ- ولله: بخدا- کز: که از
برگردان: اگر نور عشق حق بدل و روحت بيفتد بخدا از آفتاب آسمان نورانيتر ميشوي.
 
بیت 5 : دست از مس وجود چو مردان ره بشوي تاکيمياي عشق بيابي و زَر شــــوي
کلمات: مس: فلزي که با کيميا طلا ميشود- مردان راه- آدمهاي بسيار مصمم- کيميا: ماده اي مس را به طلا تبديل ميکند- بيابي: بدست آوري- زر: طلا- طلا: فلزي که نابود نمي شود – زر شوي: عمر جاودان ........
برگردان: همانند مردان مصمم راه خدا هواهاي نفساني را رها کن تا کيمياي عشق بيابي و .... بزير شوي.
 
بیت 6 : از پاي تا سرت همه نور خــــدا شود در راه ذوالجلال چو بي پا و سر شوي
کلمات: ذوالجلال: خداوند عز و جل- چو: وقتي-
برگردان: اگر کيمياي عشق را بدست بياوري دست از مس وجود بکشي در راه ذوالجلال سر از پا نشناسي آنوقت غرق در نور خدا شده فنا ناپذير خواهي شد.
 
بیت 7 : يکدم غريق بحر خدا شو گمــــان مبر کز آب هفت بحر بيک موي تر شـوي
کلمات: يکدم: يک لحظه- غريق: فرو رفته- بحر: دريا- گمان مبر: فکر نکن- کز: که از-
برگردان: براي اينکه به عظمت خداوند پي ببري کافيست بداني که اگر در 7 دريا غرق شوي نه تنها نمي ميري بلکه يک موي تو هم تر نميشود
 
بیت 8 : وَجهِ خدا اگر شوَدت منظر نظــــــر زين پس شکي نماند که صاحب نظر شوي
کلمات: وجه: جلوه- منظر: چشم انداز- نظر: نگاه- زين: از اين- شک : ترديد- صاحب نظر: کسي که ميتواند به چون وچراي خلقت پاسخ دهد
برگردان: اگر از مس وجود دست برداشتي اگر همواره خدا را در برابر چشم خود پنداشتي از آن وقت بدون شک به راز خلقت پي خواهي برد.
 
بیت 9 : بنياد هستي تو چو زير و زبـــر شود در دل گمان مدار که زير و زبر شوي
کلمات: بنياد: ريشه- هستي: وجود- تو: پسر بيت2- زيرو زبر: دگرگون (زير و رو)- گمان مبر: فکر نکن- زير و زير شوي: نابود شوي
برگردان: اگر بکوشي با خبر شوي، اگر دست از مس وجود بشويي و دگرگون شوي بهيچ وجه نگران نباش که آسيبي بتو برسد.
 
بیت 10 : گر در سرت هواي وَصلست حـــافظا بايد که خاک درگه اهل بصر شــوي
کلمات: هوا: ارزد- وصل: ديدار- حافظ: اي حافظ- بايد: ناگزيري- درگه: درگاه- اهل: جماعت- بصر: بينايي
برگردان: ضمناً اگر ميخواهي به نور حق برسي بايد که همانند حافظ خاک درگاه صاحبنظران شوي
 

در حضور اندیشه

اظهار نظر پیرامون این غزل صرفاً بر عهدة علمای علوم دینی است زیرا از معدود غزلیات عرفانی خالص است تا بدانحد که کلمه ای از کلمات متعارف حافظ مانند بت، شاهد ، شراب، معشوقه ، ساقی و ساغر و باده در آن یافت نشد

برگردان روان

تو که از راز خلقت اطلاعی نداری باید بکوشی از دلیل پیداش خودت باخبر شوی و اگر خواستی باخبر شوی اول باید تصمیم بگیری براه شناسائی حق وارد شوی و این را هم خودت به تنهایی نمی توانی بلکه باید نزد اهل ادب بروی و در برابر آنان بسیار افتاده و فروتن باشی و از منیت و غرور و هوای نفسانی دست بشویی و در آموزشگاهی که حقایق  عشق تدریس می کنند کسب علم کنی در این صورت پیر میشوی و نور حق بدلت می افتد و اگر نورحق بدل تو افتاد از آفتاب آسمان هم زیباتر شده برای رفتن بسوی خدا سر از پا نمی شناسی و هیچ خطری ترا نابود نخواهد کرد بطوریکه اگر ترا در هفت دریا غرق کنند یک سوی تو تر نمی شود .

تعمق

اندک ناخالصی محتمل (ذوالجلال) مصرع دوم بیت6 می باشد زیرا هم نام شاه شجاع جلال الدین است و هم نام خواجه توران جلال الدین می باشد . آیا از این کلمه حافظ در نظر داشته مخاطب و حدود تقریبی تاریخ غزل را برای ما گفته باشد زیرا حافظ یک [رویداد نگار تاریخ است] و چنین کسی لازمست تاریخ نوشته خود را درج نماید و غالباً هم نموده است.

شناسه غزل

غزلیست مطلقاً عرفانی که در دوران بلوغ علمی و عقیدتی حافظ احتمالاً در حد فاصل 780ق/757ش/1378م تا 785ق/761ش/1383م که حافظ احساس میکند به راهبری رسیده و تجربیاتی دارد که می تواند به راهروان منتقل کند سروده شده است.

طبقه‌بندی غزل

عرفانی- در عهد شاه شجاع/ 785-780 ق
26/02/1395 ش / 08/08/1437 ق / 15/05/2016 سه پنجم

سیاوش ایزدیفاطمه سهرابی

www.DarHozooreKhajeHafez.com
نام ایمیل عنوان دیدگاه
متن دیدگاه
کد تصویری