1395/05/02تاریخ:
غزل 552 سودی

فِراقِ و وصِل̊ چِه باشَد̊ رِضای دُوست̊ طَلَب کِه حیف̊ باشَد̊ اَزو غِیر̊او تَمنائی

خیال سبز نقش بسته ام جـــــایی

1 بچشم کرده ام ابروي ماه سيمائي خيال سبز نقش بسته ام جايي
2 اميد هست که منشور عشقبازي من از آن کمانچة ابرو رسد بطغرائي
3 سرم ز دست شد و چشم از انتظار بسوخت در آرزوي سرو چشم مجلس آرايي
4 مکدرست دل آتش بخرقه خواهم زد بيا بيا که کرا ميکند تمـاشايي
5 در آن مقام که خوبان بغمزه تيغ زنند عجب مدار سري اوفتاده در پـايي
6 مرا که از رخ او مـاه در شبستان است کجا بود بفروغ ستاره پـروائي
7 زمام دل بکسي داده ام من درويشي که نيستش بکس از تاج و تخت پروائي
8 فراق و وصل چه باشد رضاي دوست طلب که حيف باشد ازو غـيراو تمنائي
9 بروز واقعه تابوت ما ز سرو کنيد که ميرويم بداغ بلند بالائي
10 دُرر ز شوق برآرند ماهيان بنثار اگر سفينة حافظ رسد بدريائي

بستر تاریخی

حافظ ، شجاع ماه سیما را دیده ،  پسندیده ، نقشه های امیدوار کننده ای کشیده  امید دارد که ماه سیما [نقشه های سبز] او را اجرا کند زیرا که پدر خرقه پوش او دلبرچون ماه حافظ  را کشته روز او سیاه ، دل او را مکدر نموده و امیدا وارست که کمانچه ابرو هرچند ستارة کوچکی است ولی خیالات سبز او را به طغرایی برساند.

در حضور خواجه، در حضور خواننده

بیت 1 : بچشم کرده ام ابروي ماه سيمائي خيال سبز نقش بسته ام جايي
کلمات: بچشم کرده ام: در نظر گرفته ام- ماه سيما= مه چهره=جلال الدين شجاع- خيال: ياد- خيال سبز: اميد بسيار- نقش: رسم- جايي: بعداً [ بعداً معلوم شد (آنجا) اصفهان است]
برگردان: شجاع ماه سيما را ديده او را پسنديده ام اميدوارم کاري (سبز) درجايي برايم انجام دهد.
 
بیت 2 : اميد هست که منشور عشقبازي من از آن کمانچة ابرو رسد بطغرائي
کلمات: منشور: فرمان # قرارداد عشقبازي- من: حافظ- کمانچه ابرو: ابروي کوچک نژاد ترکمني شجاع- طغرا: مهر و امضاء
برگردان: هرچند عاشق شجاع شده اميدوارم آن پسرک کمانچه ابروي ترکمني هم مرا دوست بدارد و خيالات سبز مرا بپذيرد.
 
بیت 3 : سرم ز دست شد و چشم از انتظار بسوخت در آرزوي سرو چشم مجلس آرايي
کلمات: سرم: آرزويم- سرم ز دست شد: طاقتم طاق شد- انتظار: نگران (چشم براه) – در آرزوي: در حسرت-سرو چشم: صورت و چشم زيبا- مجلس آرا: بسيار زيبا
برگردان: 5/2 سال چشم براه آمدن اسحاق شدم و در آرزوي ديدن سرو چشم آن مجلس آرا بودم ولي او را آوردند و کشتند و مرا ديوانه کردند.
 
بیت 4 : مکدرست دل آتش بخرقه خواهم زد بيا بيا که کرا ميکند تمـاشايي
کلمات: کدر: تيره- مکدرست: تيره است- مکدرست دل: بسيار غمگينم-بخرقه: بر خرقه- بيا: ببين- کرا: چه کسي- کرا ميکند تماشائي: بچه سرو چشمي تماشا ميکند.
برگردان: هرچند دلبر کمان ابروي 35 سالة مرا کشته اند ولي بيا و ببين که شيرين و نازنين پسر 25 ساله اي را بچشم کرده تماشا ميکنم.
 
بیت 5 : در آن مقام که خوبان بغمزه تيغ زنند عجب مدار سري اوفتاده در پـايي
کلمات: مقام: جايگاه- خوبان : يکي از آنها شجاع است- بغمزه: با غمزه# با تير مژگان- تيغ زنند: بکشند- عجب مدار: تعجب نکن- اوفتاد: افتاد#کشته شد- درآن مقام: در آن جايگاه خوبان يکي از آنها شجاع مه چهره است- سري اوفتاد: کسي کشته شد- درپايي: قرباني
برگردان: ولي شجاع پسر امير مبارز است ممکن است پيشنهاد مرا نپذيرد و با يک اشاره مرا بکشد.
 
بیت 6 : مرا که از رخ او مـاه در شبستان است کجا بود بفروغ ستاره پـروائي
کلمات: رخ:چهره- او: اسحاق- ماه در شبستان است: ياد اسحاق دلم را روشن نگاه ميدارد – شبستان: لغتي که حافظ براي عهد امير مبارز بکار مي برد- کجا بود: ممکن نيست- فروغ: روشنائي- ستاره يي: يک ستاره کوچکي- پروايي: اعتنايي
برگردان: هرچند بچشم کرده ام ابروي شجاع ماه سيما را ولي شبستان من با ياد اسحاق روشن است و من به شجاع کوچولو چندان اميدي ندارم.
 
بیت 7 : زمام دل بکسي داده ام من درويشي که نيستش بکس از تاج و تخت پروائي
کلمات: زمام: عنان- زمام دل به کسي داده ام: به شخصي عاشق شده ام- من درويش: حافظ درويش- بکس: از کسي- پروايي: ترسي
برگردان: ولي من درويش چاره اي جز سپردن سپردن به شجاع ندارم زيرا جور و براي رسيدن به تاج و تخت از کسي نمي ترسد.
 
بیت 8 : فراق و وصل چه باشد رضاي دوست طلب که حيف باشد ازو غـيراو تمنائي
کلمات: فراق: دوري- وصل: ديدار- چه باشد: معنا ندارد- دوست: خداوند- طلب: بخواه- حيف: دريغ- ازو: از او= از خدا- غير او: بجز خدا- تمنائي: چشم داشتي
برگردان: حافظ چرا از فراق اسحاق مي نالي واز وصال شجاع خرسندي اينها موجودات فنا شدني هستند فقط رضاي خداوند بطلب که حيف باشد دلت را بکسي بجر خدا بندي و رضاي غير او بطلبي.
 
بیت 9 : بروز واقعه تابوت ما ز سرو کنيد که ميرويم بداغ بلند بالائي
کلمات: روز واقعه:روز مرگ- ما: حافظ- ز سرو کنيد: از چوب درخت سرو بسازيد- که: زيرا- بداغ: با داغ- بلند بالا: اسحاق
برگردان: هرچند مي گويم فراق وصل چيست ولي من با تمام وجود عاشق اسحاق بودم اگر مردم تابوت مرا از چوب درخت سرو بسازيد که داغ قامت چون سرو اسحاق را در دل دارم.
 
بیت 10 : دُرر ز شوق برآرند ماهيان بنثار اگر سفينة حافظ رسد بدريائي
کلمات: دُر: مرواريد- دررُ: مرواريد- شوق: شادماني بسيار- برآرند: بيرون بياورند- بنثار: براي پاشيدن ناشي از شادماني- سفينه : کشتي # غزل حافظ
برگردان: حافظ چنان غزلهايي شنيدني مي سرايد که اگر دفتر اشعار او را در درياها بخوانند ماهيها چنان لذت مي برند که درهاي بسياري را براي پيش او به ساحل مي آورند.
 

در حضور اندیشه

جلال الدین شاه سلطان خواهر زاده جنایتکار امیر مبارز در اصفهان شاه شیخ ابواسحاق را از تنوری که در آن مخفی شده بود بیرون کشید او را درجوال گاه به شیراز فرستاد امیر مبارز عصر روز جمعه 22/05/770ق/20/10/747ش/09/01/1369م در میدان سعادت شیراز در حضور قضات واعضاء حکومت در ملاءعام بدست پسر حاجی ضراب  گردن او را با شمشیر زد حافظ آنروز در آنجا بود صحنه قتل را تماشا و غزل  شماره 56 سودی بیت 1 را سرود [لعل سیراب بخون تشنه لب یار منست وز پی دیدن او دادن جان کار منست] یار جانانه حافظ کشته شد و او [گفت تیری بود بشد از شست] اسحاق تیری بود که از کمان این دنیا رها شد اما حافظ نمی تواند بدون دلبر زندگی کند زیرا زیباپرست و شاهد باز است بهمین جهت شجاع را دیده او را برای [اهداف سبزش] برگزیده و می سراید  [ بچشم کرده ام ابروی ماه سیمایی خیال سبز نقش بسته ام درجایی] این بچشم نمودن ابروی مه سیما اوائل سال 756ق/733ش/1355م اتفاق افتاده ولی [خیال سبز بستن] به ابروی مه سیما از اواسط سال 757ق/734ش/1356م که پدر مه سیما دلبر کمان ابروی حافظ را بطرز فجیعی بقتل رسانیده یعنی اواسط سال 757ق/734ش/1356م اتفاق افتاده و این بچشم کردن ابروی مه سیما و بستن خیال سبز آغازیست برای یک پایان خونین که دستگیری نابینائی و زندانی نمودن امیر مبارزالدین محمد مظفر پدر ماه سیما و بدست ماه سیماست.

برگردان روان

اسحاق روز  04/ 10/754ق/18/8/732ش/09/11/1353م از امیر مبارز شکست خورد و از شیراز گریخت 5/2 سال منتظر آمدن او شدم ولی نیامد اما او را در در جوال گاه به شیراز آوردند  و عصر روز جمعه 22/5/757ق/10/03/735ش/30/05/1356م در مقابل چشمانم گردن زدند چنان دیوانه شدم [سرم ز دست بشد] و آرزوی دیدار آن  سرو چشم مجلس آرا بر دلم ماند ولی یاد او از دل من نمی رود و نور جمال همچون ماه او شبهای مرا روشن میکند وقتی چنان ماهی شبستان مرا روشن کند  نمی توانم دل خود را به روشنائی ستاره ای خوش کنم هرچند دلم مکدر است ولی خرقه را (خرقه امیر مبارز را) به آتش خواهم کشید  زیرا بیا و ببین که چه کسی بچشم نموده و به او نگاه میکنم او صورتی چون  ماه دارد و می تواند  خیالات  سبز مرا که آتش زدن به خرقه امیر مبارز باشد را در جایی عملی سازد هرچند من او را بچشم نموده ام ولی هنوز  با او صحبت نکرده نمیدانم حاضر میشود خیال سبز مرا عملی سازد یا نه ولی امیدوارم  که موافقت نماید و به تصمیم نهایی برسیم. هرچند او از تبار خوبان و شاهزاده است و این خطر وجود دارد که پیشنهاد مرا نبیند و با یک اشاره چشم مرا بکشد و اگر  چنین اتفاق بیفتد هم جای تعجبی نیست ولی امیدوارم که پیشنهاد مرا بپذیرد زیرا او جوان جسور  و بی باکی است  و برای رسیدن به تاج و تخت دست بهرکاری می زند و منهم با تمام وجود او را کمک و زمام دلم را بدست او می دهم اگر من میخواهم آتش خرقه امیر مبارز بزنم برای رضای خداست و گرنه وصال شجاع و فراق اسحاق چه ارزشی دارد و  حیف است که من برای رضای کسی بجز خدا کاری بکنم ولی اگر درجریان این عملیات کشته شدم برای من بیاد قامت چون سرو اسحاق تابوتی  از چوب درخت سرو بسازید که با داغ او از این دنیا می روم.

تعمق

پیش و بیش از هرگفته یا نوشته باید باور کنیم حافظ غزلیاتیکه سروده فشرده و عصارة رویدادهای اجتماعی است که در برخی غزلیات پی بردن به رویداد مربوطه ساده می باشد و در برخی غزلیات چون عصاره از مجموعه ای از رویدادهاست هرقدر آنرا مزه مزه کنیم بدشواری می توانیم دریابیم محصول اولیه  عصاره کدام رویداد است در واقع معجون است  این غزل هم یکی از معجونهائیست که تهیه و ثبت تاریخ نموده .
حافظ 5/2 سال است که مجلس آرای خود را که اسحاق باشد از امیر مبارز شکست خورده به اصفهان گریخته را ندیده و چشمش از انتظار سوخته ولی وقتی انتظار  به پایان رسید که اسحاق را در میدان سعادت شیراز دید که گردن او را بر روی کنده چوب گذاشته و می خواهند با شمشیر قطع کنند که او می گوید سرم ز دست شد (دیوانه شدم) سر حافظ ز دست می شود و دلش چنان مکدر که تصمیم می گیرد خرقه را آتش بزند ولی خرقه  چه کسی را؟  خودش یا امیر مبارز را به احتمال قوی او میگوید باید امیر مبارز را به آتش کشید و برای به آتش کشیدن او کسی بهتر از جلال الدین شجاع ماه سیما نیست او جلال الدین را نامزد اجرای خیالات سبزش که آتش زدن امیر مبارز باشد میکند  لذا تصمیم  میگرد بسوی او برود ولی مردد است که با آن کمانچه ابرو به توافق برسد یا نه. حافظ همه  عوامل  ممکنه را برای سبز شدن خیالاتش در نظر می گیرد ممکن است وقتی پیشنهاد آتش زدن خرقه را می دهد آن ماه سیما با غمزه ای  او را بکشد و سر او برپایش بیفتد وقتی چنین ترسی یا امکان چنین اتفاقی دارد محاسبات ذهن حافظ فوراً  بیاد ماهی که در شبستان او  می تابد یعنی اسحاق بزم آرا می افتد بخود نهیب  می زند که فروغ ستاره ای (شجاع 24 ساله) هرچند کم نور تنها امید است لذا درویش زمام دل را به کسی می دهد  که برای رسیدن به تاج وتخت از کسی (پدرش) ترسی ندارد.
گمان می رود حافظ با خود در کشمش است من چرا اینکار را بکنم؟ برای فراق اسحاق یا وصال شجاع پاسخ می دهد هیچکدام تو نه برای او و نه برای  این خرقه  را به آتش بکش تو برای رضای خدا این کار را بکن و اجرت را هم از او بگیر باز بیاد خطر مرگ دراین خرقه آتش زدن می افتد بنوعی وصیت میکند اگر من دست به اینکار زدم و کشته شدم بخاطر داغ بلند بالائی بنام اسحاق بود و تابوتم را از چوب سرو درست کنید.
در بیت آخر حافظ از سرودن چنین غزلی که کسی به عمق آن پی نبرد بسیار شادمان  است و برای فهم آن ما را به ماهیان اعماق دریا و مروایدهائی که آنها برای ماخواهند آورد حواله میکند.
تعمقی بر تعمق
در گذشته ها می گفتند بالا رفتیم ماست بود پائین آمدیم ماست بود قصة ما راست بود.
و حالا برای اینکه بدانیم قصة ما راست بوده فقط باید بالای بالا برویم روح خود حافظ را بیابیم و صحت یا سقم آنرا از خود او بپرسیم.


شناسه غزل

حدوداً غزل اواسط سال 757ق/734ش/1356 که تقریباً دو ماه از قتل اسحاق  بحکم امیر مبارز در میدان سعادت شیراز گذشته و حافظ بدون دلبر و دلدار مانده لذا [بچشم کرده است ابروی ماه سیمایی زیرا خیال سبز بسته است در جایی]

طبقه‌بندی غزل

نام غزل: خیال سبز/ فصل حافظ- شجاع/ بخش غزلیات جلال الدین- حافظ/ فصل حافظ- امیر مبارز/ مقدمات خانه بی تشویش
02/05/1395 ش / 18/10/1437 ق / 23/07/2016 سه پنجم

سیاوش ایزدیفاطمه سهرابی

www.DarHozooreKhajeHafez.com
نام ایمیل عنوان دیدگاه
متن دیدگاه
کد تصویری