1395/05/28تاریخ:
غزل 553 سودی

بیاموزَمَت̊ کیمیای سَعادَت̊ زِ هَم̊ صُحبَتِ بَد̊ جُدائی جُدائی

چه دانی تو ای بنده کار خدائی

1 سلامي چو بوي خوش آشنائي بدان مردم ديدة روشنائي
2 درودي چو نـوردل پارسايان بدان شمع خـلوتگه پارسائي
3 نمي بينم از همدمان هيچ برجاي دلم خونشد از غصه ساقي کجائي
4 مي صوفي افکن کجا ميفروشد که در تابم ا زدست زهد ريائي
5 رفيقان چنان عهد صحبت شکستند که کوئي نبودست خود آشنائي
6 ز کوي مغان رخ مگردان که آنجا فروشند مفتاح مشکل گشائي
7 عروس جهان گر چه در حد حسن است ز حد ميبرد شيوة بيوفائي
8 دل خستة من گرش همتي هست نخواهد ز سنگيندلان مـوميائي
9 بياموزمت کيمياي سعادت ز هم صحبت بد جدائي جدائي
10 مرا گر تو بگذاري اي نفس طامع بسي پادشاهي کنم در گدائي
11 مکن حافظ از جور دوران شکايت چه داني تو اي بنده کار خدائي

بستر تاریخی

کسی که حافظ برای او سلامی خوش و درودی چو نور دل پارسایان می فرستد شاه شیخ ابواسحاق از امیر مبارز شکست خورده و به اصفهان گریخته است احتمالاً اواخر سال 755ق/733ش/1354م که رفیقان حافظ عهد صحبت شکسته برخی از شیراز گریخته و یا بدربار امیر مبارز رفته اند سروده شده است.

در حضور خواجه، در حضور خواننده

بیت 1 : سلامي چو بوي خوش آشنائي بدان مردم ديدة روشنائي
کلمات: چو: مانند– بدان: به آن- آن: اسحاق- مردم: مردمک- ديده: چشم- روشنايي: بينا(نور چشم)
برگردان: برگردان سودي: يعني درود و سلام مي فرستم براي آن جانان آشنائي که به منزلة مردمک چشم است -برگردان: اسحاق هرچند از شيراز گريخته اي ولي بوي خوش تو بمشام مي رسد و بتو که مايه روشنايي چشم من بودي از راه دور سلام مي فرستم.
 
بیت 2 : درودي چو نـوردل پارسايان بدان شمع خـلوتگه پارسائي
کلمات: درودي: سلامي – پارسايان: پاکدامنان- شمع: مايه روشنائي- کنج: خلوتگه پارسايي-
برگردان: در ودي همانند نور دل پاکدامنان براي تو که روشنائي بخش خلوتگه پارسائي بودي
 
بیت 3 : نمي بينم از همدمان هيچ برجاي دلم خونشد از غصه ساقي کجائي
کلمات: هم دم: هم صحبت- همدمان: هم صحبتان- هيچ برجاي: کوچکترين اثر- غصه: غم- ساقي: صراحي دار- کجايي: چرا شراب نمي دهي
برگردان: اسحاق آنهائي که در ميهماني ها بودند يا از شيراز گريختند يا به دربار امير مبارز رفتند و من تنهاي تنها در شيرازمانده از فرط اندوه دلم از خون ميشودو ساقي هم نيست که غم مرا تسکين بدهد.
 
بیت 4 : مي صوفي افکن کجا ميفروشد که در تابم ا زدست زهد ريائي
کلمات: مي صوفي افکن: شراب بسيار کهنه- صوفي: احتمالاً خود حافظ باشد- درتاب: درحال سوختن- زهد ريائي: زهد امير مبارزي
برگردان: از شريعت دروغين امير مبارز چنان در عذابم که براي رهائي از چنين عذابي در بدر بدنبال شرابي ميگردم که مرا بيهوش کند.
 
بیت 5 : رفيقان چنان عهد صحبت شکستند که کوئي نبودست خود آشنائي
کلمات: رفيقان: همدمان بيت3- چناني: همگي – عهد: پيمان-صحبت: هم نشيني- گويي: پنداري- نبودست: نبوده است- خود: ابداً- آشنائي: هم صحبتي نبوده
برگردان: اسحاق جماعتي که روزگاري همراه ما بودند چنان پراکنده شده اند که ديگر سراغي از هم نمي گيرند انگار نه روزي با هم بوده اند.
 
بیت 6 : ز کوي مغان رخ مگردان که آنجا فروشند مفتاح مشکل گشائي
کلمات: کوي: خانه- مغان: درويشان – کوي مغان: خانقاه- مفتاح: کليد-
برگردان: هرچند رفيقان هر يک بسويي رفته اند ولي هنوز جايي هست که بدان اميد داشت وآن خانقاه دراويش است.
 
بیت 7 : عروس جهان گر چه در حد حسن است ز حد ميبرد شيوة بيوفائي
کلمات: عروس جهان: دنياي زيبا - گرچه:هرچند- در حد: کمال- حسن: زيبائي- زحد ميبرد: توصيف ناپذير است – شيوه: راه و رسم
برگردان: و بايد بخاطر داشته باشيم دنيا بسيار زيبا، بسيار خواستني و دو ست داشتني است ولي در بي وفائي هم بي نظيرست.
 
بیت 8 : دل خستة من گرش همتي هست نخواهد ز سنگيندلان مـوميائي
کلمات: دل خسته: غم زده- گرش: اگر آنرا- همتي: عزم راسخي- سنگيندلان: دار و دسته امير مبارز - موميائي: ماده اي خميري که براي ترميم شکستگي استخوان بکار مي رود.
برگردان: ولي اسحاق علي رغم اينکه تو در شيراز نيستي، رفيقان عهد صحبت شکسته و مرا نمي شناسند و بسيار غمگينم اگر ذره اي همت در وجودم باشد هرگز براي زنده ماندن به حکومت بي رحم امير مبارز مراجعه نخواهم کرد.
 
بیت 9 : بياموزمت کيمياي سعادت ز هم صحبت بد جدائي جدائي
کلمات: بياموزمت: بتو بياموزم- تو: اسحاق- کيميا: ماده اي که مس را تبديل به طلا ميکند- هم صحبت: هم نشين
برگردان: لازمست نکته اي را هم بتو بگويم سعي کن که بدام جاسوسان امير مبارز که فراوانند نيفتي.
 
بیت 10 : مرا گر تو بگذاري اي نفس طامع بسي پادشاهي کنم در گدائي
کلمات: بگذاري: رها کني- طامع: زياده خواه- بسي: بسيار- گدايي: درويشي
برگردان: ضمناً امکان دارد که ديگر نتواني جاه و مقام سابق را داشته باشي بدان که هيچ اهميتي ندارد زندگي درويشي هم از پادشاهي بهتر است.
 
بیت 11 : مکن حافظ از جور دوران شکايت چه داني تو اي بنده کار خدائي
کلمات: جور: ستم- دوران: عهد (امير مبارز)- چه داني: چه خبر داري
برگردان: با تمام اين اوصاف بايد رضا به رضاي خدا داد و شکايت نکرد شايد شرايط بگونه اي شد که توانستي بقدرت برسي.
 

در حضور اندیشه

شاه شیخ ابو اسحاق 32 ساله روز 04/10/759ق/09/01/737ش/29/03/1358م از امیر مبارزالدین محمد مظفر 54 ساله و پسرانش شکست خورد و متواری گردید سرانجام در اصفهان مستقر شد و حافظ 36ساله در شیراز ماند. طی ده سال و نیمی که اسحاق بر شیراز حکومت می کرد امیر مبارز پایه های حکومت خود را در یزد و کرمان محکم و بر نیروی نظامی خود می افزود و با جنگهائی که با نیروی نظامی قدرتمند و ثروتمند شیراز می کرد و در واقع آموزش نظامی توآم با رزم بود هر بار غنائم فراوان از نیروهای اسحاق بدست می آورد از نظر تجهیزات کاملتر و از نظر روحیه نفرات قویتر می شد تا اینکه تصمیم گرفت بسوی شیراز بیاید و آنجا را هم تسخیر کند از سوی دیگر همان ده سال و نیم اسحاق هر ازگاهی از شیراز خارج و با مخالفین از جمله امیر مبارز به اصطلاح جنگ و در واقع تقویت قوای او را می کرد در شیراز بود و مجالس مهمانی، شرابخواری و شعرخوانی داشت که گوشه ای از آن در غزل 362 سودی که در زیر منعکس می شود برپا می نمود طبعاً [مگسان دور شیرینی] باید فراوان باشند که حافظ آنها را اینگونه توصیف میکند [رفیقان چنان عهد صحبت شکستند که گویی نبودست آشنائی] طبیعی است  این رفیقان عهد صحبت چنان با حافظ بشکستند که کوی نبودست آشنائی زیرا آنها [رفتند بسوی سنگیندلان و از آنها بخواستند مومیائی] ولی حافظ بسوی آنها نرفت و از آنها مومیایی نخواست زیرا در رگهای او غلظت [وفا و وفای بعهد] بحد اعلی بود آنقدر نرفت تا چشم امیر مبارز راکور کرد.
اما گوشه ای از مجالس بزم اسحاق که احتمالاً سال 750ق/728ش/1349م سروده شده است :

 غزل362سودی  عشقبازی   و    جوانی   و  شرابِ   لَعْل  فام مجلس اُنس  و حَریفِ همدم و  شُرب مُدام
  ساقی   شِکر دهان  و   مُطرب  شیرین  سخن همنشینی   نیک   کردار  و  ندیمِ   نیک  نام
  شاهدی  از  لُطف و  پاکی رَ شکِ آبِ زندگی  دلبری  در حُسن و  خوبی  غِیرتِ ماه   تمام
  بَزمْگاهیْ  دلْستان  چونْ  قــصرِ فِردوسِ بَرین گُلشنیْ   پیرامنشْ  چونْ    روضهِ  دارالسلام
  صف  نشینانْ   نیکخواه  و  پیشکارانْ   باادب دوستدارانْ صاحبِ اسرارو حریفانْ دوستکام
  غَمزه  ساقی   به   یَغمای   خِرَدْ   آهخته  تیغ زُلف  جانان از برای  صیدِ دل  گُسترده دام  6
  باده   گُلرنگْ   تلخِ  تیزِ  خوشْ  خوارِ  سبْک نُقلی  از  لَعلِ  نگار و  نَقلی از  یاقوت جام 7
  نکته دانی بَذلِه گو  چون حافظِ  شیرینْ سخن بخششْ آموزی جهان افروز چون حاجی قوام
  هرکه این صحبت نخواهد خوشدلی بروی تباه  وان که این عِشرت نجوید زندگی بروی حرام 9

برگردان روان

اسحاق از راه دور به تو که همانند نور چشم منی و 11  سال باهم آشنا بودیم سلام و از صمیم قلب و خلوص نیت کامل درود می فرستم.هرچند برخی هم صحبتان که روزی با هم بودیم از شیراز گریختند و کسی از آنها برجای نمانده من ماندم و امیر مبارز که بدروغ خود را زاهد معرفی و چنان دل مرا دردمند نموده که برای تسکین آن نمی دانم از کجا شراب صوفی افکن بیابم ودرد خود را تسکین بدهم و غم انگیز تر از آن اینست که رفیقانی هم که در عهد تو بگرد هم جمع می شدیم و در شیراز مانده اند هر کدام چنان بسویی رفته اند که آثاری از آنها بچشم نمی خورد بگونه ای که پنداری ابداً رفاقتی در کار نبوده است ولی آفتاب همیشه در پشت ابر نمی ماند و روزی ابرها همانطور که می آیند و آفتاب را ناپیدا می کنند 
بکنار می روند و خورشید می درخشد و این جریان جزء خصلت این دنیای زیباست همانطور که بسیار زیباست در بی وفائی هم نظیر ندارد هرچند جهان چنین است ولی آدمها اگر همت داشته باشند نباید چنین باشند در خوشیها حاضر و در ناخوشیها چنان پراکنده شوند که گویی ابداً وجود نداشته اند و امروز  منهم  در این شرایط قرار گرفته اراده نموده ام که ابداً بدر بار امیر مبارز نروم و از او چیزی نخواهم به تو هم توصیه میکنم مراقب خودت باش همانهائی که با تو آمده اند همه آدمهای خوبی نیستند تا میتوانی باید از آنها هم دوری کنی حتی اگر بروز  فقر و بی نوایی بیفتی بهتر از آنست که جمعی بداطراف تو باشند و این مشروط بر اینست که تا میتوانی از هوای نفس بپرهیزی و از جور دوران شکایت نکنی و توکلت بر خدا باشد.

تعمق

بیت 1 و 2 سلام و درود حافظ به نور دیده اش اسحاق متواری – بیت 3 و 4 ابراز شکایت و دلتنگی و پناه بردن به مسکن از بی وفایی رفیقان-بیت6 پناه بردن به حقیقت با کلید قفل مشکلات – بیت7 توضیح علت بی وفائیها بیت 8 راه مقابله با بی وقایی تقویت همت در برابر سنگدلان بیت 9 و 10 و 11 توصیه حافظ برای مقابله با دشواریهای مالی و روانی که عمدة آن  توکل بر خدا می باشد.

شناسه غزل

اسحاق شکست خورده از شیراز گریخته مگسان دور شیرینی جمعی با او گریخته و جمعی در شیراز مانده معدودی گوشه نشین اکثریتی به دربار امیر مبارز رفته اند و حافظ در گوشه تنهائی همت نموده به اسحاق وفادار باشد و تاریخ نشان داد  تا روز اعدام به او وفا دار ماند و از آنروز به بعد او همت نمود کرد انتقام خون او را از امیر مبارز بگیرد  آنهم چه انتقامی او را بدست ولیعهدش کور و بمدت 6 سال زجر کش نمود.

طبقه‌بندی غزل

نام غزل: چه دانی کار خدائی/ فصل حافظ اسحاق./ بخش اسحاق دراصفهان/ فصل حافظ امیر مبارز/ احتمالاَ اواخر سال 755ق/732ش/1354م
28/05/1395 ش / 15/11/1437 ق / 18/08/2016 سه پنجم

سیاوش ایزدیفاطمه سهرابی

www.DarHozooreKhajeHafez.com
نام ایمیل عنوان دیدگاه
متن دیدگاه
کد تصویری