1395/02/28تاریخ:
غزل 557 سودی

بِفِراغِ دِل̊ زَمانی نَظَری بِما هرویی بِه اَز̊ آن̊ کِه تاجِ شاهِی هَمِه عُمرهای و هُویی

دِلِ مَن شُد و نَدانَم کِه چِه شُد غَریب ما را

1 بفراغ دل زماني نظري بما هرويي به از آن که تاج شاهي همه عمرهاي و هويي
2 بخدا که رشکم آيد برخت ز چشم خويشم که نظر دريغ باشد بچــنان لطــيف رويي
3 دل من شد و ندانم که چه شد غريب مارا که گذشت عمر و نامد خبري ز هيــچ سويي
4 نفسم بآخر آمد نظرم نديد سيـرت بجز اين نماند ما را هوسي و آرزويي
5 مکن اي صبا مشوش سر زلف آن پري وش که هزار جان حافظ بفداي تار مويي

بستر تاریخی

احتمال می رود غزل  اوائل سال 755ق/732ش/1354م که چند ماهی از شکست و فرار شاه شیخ ابواسحاق 32 ساله از امیر مبارزالدین محمد مظفر 54 ساله گذشته و اسحاق هنوز درجای بخصوصی مستقر شده باشد سروده شده است.

در حضور خواجه، در حضور خواننده

بیت 1 : بفراغ دل زماني نظري بما هرويي به از آن که تاج شاهي همه عمرهاي و هويي
کلمات: فراغ: آسودگي خاطر- زماني: ساعاتي- نظر: نگاه- به: بهتر- هاي وهوي: سر و صداي بيهوده (طبل تو خالي)
برگردان: اسحاق شکست خوردي و از شيراز گريختي ولي غمگين مباش اگر آسوده خاطر و ساعاتي به ماهرويي تماشا نمايي بهتراز پادشاهي و عمري گشايش و قيل و قال
 
بیت 2 : بخدا که رشکم آيد برخت ز چشم خويشم که نظر دريغ باشد بچــنان لطــيف رويي
کلمات: رشکم: حسادتم- برخت: به صورتست- دريغ: ممکن نباشند- لطيف: زيبا و دوست داشتني
برگردان: اسحاق صورت تو آنقدر زيبا و لطيف است که راضي نسيتم چشمانم صورت پاکيزه ترا نگاه کنند.
 
بیت 3 : دل من شد و ندانم که چه شد غريب مارا که گذشت عمر و نامد خبري ز هيــچ سويي
کلمات: شد: رفت- دل من شد: دل از دستم برفت- غريب: دور از وطن- ما: حافظ- غريب حافظ: اسحاق به اصفهان گريخته –
برگردان: مدتهاست اسحاق را نديده و از او خبري ندارم و نمي دانم چه شده بر آن غريب که اين همه مدت نامه به خبري از هيچ طريقي نفرستاده.
 
بیت 4 : نفسم بآخر آمد نظرم نديد سيـرت بجز اين نماند ما را هوسي و آرزويي
کلمات: نفسم بآخر رسيده: مُردَم- نظرم: چشمانم- سيرت: سير ترا – بجز: فقط- هوس: ميل
برگردان: اسحاق جانم به لب رسيده ولي ترا سير نديدم و تنها آرزويم آنست که ترا سير تماشا کنم.
 
بیت 5 : مکن اي صبا مشوش سر زلف آن پري وش که هزار جان حافظ بفداي تار مويي
کلمات: صبا: پيک- مشوش: پريشان- سر زلف: افکار- پري وش: عنواني که حافظ براي اسحاق بکار ميبرد-فدا: قرباني
برگردان: صبا، اگر اسحاق را ديدي از اينکه من او را نمي بينم و براي او بسيار دلتنگم چيزي نگو و او را نگران نکن زيرا او را آنقدر دوست دارم که حاضر نيستم ذره اي نگران شود.
 

در حضور اندیشه

شاه شیخ ابواسحاق 32 ساله روز 4/10/754ق/18/8/732ش/9/11/1353م از امیر مبارز الدین محمد مظفر 54 ساله و پسران او که 11 ماه شیراز را در محاصره داشتند شکست خورد و چنان هراسان از شیراز گریخت که پسر 10 ساله اش علی سهل را در مقبره شیخ کبیر فراموش کرد با خود ببرد. چنین بنظر می رسد حافظ با رابطی آشنا شده و پیام کوچکی بدون هرگونه رمزی الا دلداری و دلگرم کردن و ابراز علاقة فراوان به او چیز دیگری ننوشته است.

برگردان روان

اسحاق بخدا از چشمانم راضی نیستم که بصورت  لطیف  رویی چون ترا تماشا کنند از تو بکلی بی خبر و کوچکترین اطلاعی از تو ندارم و نمی دانم در غربت بر تو چه می گذرد و اندوه شکست تو که باعث شد نتوانم در تمام عمر درکنارت باشم مرا می کشد و تنها آرزویم دیدار تست ولی پیک اگر اسحاق را دیدی او را نگران نکن به او بگو حافظ اگر هزارجان داشته باشد فدای یک تار موی چون تو میکند و خودت هم غمکین مباش اگر گوشه امن و دنجی یافتی مصاحبت با ماهرویی از پادشاهی بمراتب بهتر است که عمری غم کشور و لشگر را تحمل کنی.

تعمق

منظور اصلی در بیت اول گفته شد [اسحاق شکست خوردی و گریختی.  هیچ مهم نیست که هیچ بسیار سودمند هم هست اگر بجای امنی بروی و با ماهرویی مصاحب باشی بهتر از پادشاهیست]

شناسه غزل

احتمال دارد غزل پس از شکست و فرار شاه شیخ ابواسحاق اینجو از شیراز سروده شده باشد ابتدا به او دلداری سپس ستایش و سرانجام ابراز دلتنگی می نماید.

طبقه‌بندی غزل

فصل حافظ و اسحاق-755 هجری قمری
28/02/1395 ش / 10/08/1437 ق / 17/05/2016 سه پنجم

سیاوش ایزدیفاطمه سهرابی

www.DarHozooreKhajeHafez.com
نام ایمیل عنوان دیدگاه
متن دیدگاه
کد تصویری