1395/04/20تاریخ:
غزل 558 سودی

دَر̊ هَمِه د̊یرِ مُغان̊ نیست̊ چُو مَن̊ شید̊ایی̊ خِرقِه جا̊یی̊ گَرو̊ بادِه̊ و دَفتَر̊ جا̊یی̊

نرود اهل نظر بر در هر نابینایی

1 در همه دير مغان نيست چو من شيدايي خرقه جايي گرو باده و دفتر جــايي
2 دل که آئينه شاهي است غباري دارد از خدا ميطلبم صحبت روشن رايي
3 جويها بسته ام از ديده بدامن که مگر در کنارم بنشانند سهي بالايـي
4 کشتي باده بياور که مرا بـي رخ دوست گشته هر گوشة چشم از غم دل دريايي
5 کرده ام توبه بدست صنم باده فروش که دگر مي نخورم بي رخ بزم آرايي
6 سر اين نکته مگر شمع در آرد بـزبان ورنه پروانه ندارد بسخن پـروايي
7 سخن غير مگو با من معشوقه پرست کزوي و جام ميم نيست بکس پروايي
8 نرگس ار لاف زد از شيوة چشم تو مرنج نرود اهل نظر از پي نابينايي
9 اين حديثم چه خوش آمد که سحرگه ميگفت بر در ميکدة با دف وني تـــرسايي
10 گر مسلماني از اينست که حافظ دارد آه اگر از پس امروز بود فردايي

بستر تاریخی

بیت6 [سِرِ توبه از نوشیدن شراب را شجاع باید آرد به زبان]  وگرنه حافظ از توبه کردن پروایی  ندارد . ولی مسلمانان دغلکار اطراف شجاع می گویند حافظ باید  با  صدای  بلند  بگوید توبه کردم ولی شجاع با صدای آهسته اجازه دارد به  تقتمونش بگوید برایش شراب بیاورد و اینگونه دغلکاری دل حافظ را می سوزاند و بوی سوختن آن بمشام می رسد این جریانیست که از 24/12/767ق/17/6/745ش/08/09/1366م شروع و تا 1/6/773ق/26/09/750ش/17/12/1371م بمدت 5/4 سال ادامه داشت.

در حضور خواجه، در حضور خواننده

بیت 1 : در همه دير مغان نيست چو من شيدايي خرقه جايي گرو باده و دفتر جــايي
کلمات: دير: بيابان- دير # عبادتگاه - مغان: جمع مغ: روحاني زرتشتي که شعار او پندار نيک، گفتار نيک، کردار نيک است - دير مغان: مکاني که مغان در آن جمعند- در همه دير مغان نيست: کسي مانند حافظ يافت نمي شود- چو: مانند- من: حافظ- شيدا: از خود بدر شده# ديوانه- خرقه: لباس پاره درويشي- گرو: مالي که خريدار، معادل بهاي کالا نزد فروشنده امانت مي گذارد
برگردان: بگذاريد بدون هرگونه مصلحت انديشي عقل و در کمال شيدايي سخن بگويم در دنياي راستگويان کسي مانند حافظ راستگو نيست او ميگويد هرچند تهي دست و بي چيزم ولي براي تهيه شراب خرقه را در يک شرابفروشي و دفتر اشعارم را در شرابفروشي ديگري بگرو گذاشته ام.
 
بیت 2 : دل که آئينه شاهي است غباري دارد از خدا ميطلبم صحبت روشن رايي
کلمات: آئينه: نمايانگر تصوير- شاهي: شجاعي- غباري: گردي- ميطلبم: آرزودارم- صحبت: هم نشين- رايي: انديشه اي- روشن ايي: نيک پنداري-
برگردان: شجاع! هر چند دلم جاي تست اما دلي مکدر است از خدا مي خواهم آدم روشن بيني با تو صحبت کنند. [آدم نيک انديشي که بتوان با توگفتگو کرد]
 
بیت 3 : جويها بسته ام از ديده بدامن که مگر در کنارم بنشانند سهي بالايـي
کلمات: جويها: آبروها- که مگر: بدان اميد- سهي: راست- بالا: قامت- سهي بالايي: راست قامتي- بنشانند: بکارند
برگردان: و بهمين خاطر غمگين و گريانم بگونه ايکه از چشمانم جوي اشک جاريست بدان اميد که قامت چون سروت را کنار من [بنشانند].
 
بیت 4 : کشتي باده بياور که مرا بـي رخ دوست گشته هر گوشة چشم از غم دل دريايي
کلمات: کشتي باده: شراب بسيار يا ظرف شرابي که همچون کشتي است- مرا: حافظ را- بي رخ: بدون ديدن- دوست: شجاع – از غم دل دريايي: از شدت غم گريه و دريا شده
برگردان: از اينکه شجاع مرا ترک و ديگر او را نمي بينم آنقدر غمگين و گريانم که درهرگوشه چشمم دريايي از اشک جمع شده است.
 
بیت 5 : کرده ام توبه بدست صنم باده فروش که دگر مي نخورم بي رخ بزم آرايي
کلمات: توبه: ترک داوطلبانه ننوشيدن شراب- بدست: در محضر- صنم: زيباي دوست داشتني– که دگر: که ديگر بدون-بي رخ: بدون حضور- بزم: ميهماني- آرا: مخفف آرايش- بزم آرا: گرم کننده مجلس ميهماني# شجاع
برگردان: هرچند ميخواهيد مرا وادارکنيد شراب ننوشيم ولي وقتي قدح از دست صنم باده فروش شراب گرفتم توبه کردم که بدون هم نشيني با شجاع شراب ننوشم
 
بیت 6 : سر اين نکته مگر شمع در آرد بـزبان ورنه پروانه ندارد بسخن پـروايي
کلمات: سر: راز- اين نکته: اعلام توبه از شرابخواري – مگر: قاعدة – شمع : شجاع- درآرد: بگويد- ورنه : وگرنه- بسخن: براي حرف زدن- پروائي: نگراني-
برگردان: بنظر مي رسد چنان پيچيده بيان شده که خود حافظ هم شايد مايل نباشد آنرا دوباره بخواند: ايي کسانيکه مرا وادار و تحت فشار قرار داده ايد از شرابنوشي توبه کنم اول برديد به شجاعتان بگوئيد از شرابخواري بواقع توبه کند وگرنه من که پروانه او هستم از توبه ابائي ندارم اگر او ننوشد و بزم آرايي نکند منهم نخواهم نوشيد.
 
بیت 7 : سخن غير مگو با من معشوقه پرست کزوي و جام ميم نيست بکس پروايي
کلمات: سخن: گفته – غير: کسي که بزم آرا نباشد- من: حافظ – معشوقه: کسي که وجودش براي حيات عاشق ضروريست# شجاع- کزوي: که از وي- بکس: از کسي- پروائي: ترسي – منظور از کز: معشوقه است [فقط از شجاع و جام مي پروا دارم]
برگردان: من آدمي معشوقه (شجاع) پرستم فقط اگر شجاع و جام مي نگراني دارم و سخن غير براي من هيچ اهميتي ندارد.
 
بیت 8 : نرگس ار لاف زد از شيوة چشم تو مرنج نرود اهل نظر از پي نابينايي
کلمات: نرگس : گلي که چشمهاي زيبا را بدان شبيه مي دانند- لاف: خودستايي- شيوه : چگونگي- تو:شجاع- مرنج: نگران نباش- اهل نظر: زيبا شناس- نابينائي: گل نرکس با ظاهر زيبا که چشمي ندارد
برگردان: شجاع چشمان تو بسيار زيباست هر چند نرگس هم لاف زيبايي چشم خود را مي زند ولي من به زيبايي چشم تو واقفم.
 
بیت 9 : اين حديثم چه خوش آمد که سحرگه ميگفت بر در ميکدة با دف وني تـــرسايي
کلمات: حديث: گفته- چه خوش: چه زيبا- سحرگه: بامداد- دف و ني: دو سازي که نواختن آن منع شرعي ندارد- ترساني: در واقع نامسلمان
برگردان: برگردان بيت 9 و 10 با هم نوشته شده.
 
بیت 10 : گر مسلماني از اينست که حافظ دارد آه اگر از پس امروز بود فردايي
کلمات: گر: اگر- ازاينست: اينگونه است- حافظ# واعظ- واي: چه خواهد شد چه مجازاتي برايش مقدر خواهد شد- فردايي: قيامتي
برگردان: سحرگاهان که از ميکده بيرون مي آمدم بر در ميکده نامسلماني با دف وني آوازي بدين مضمون ميخواند (به به) اگر مسلماني اينگونه است که واعظ دارد [ که حافظ را وادار به توبه ميکندولي شجاع را آزاد ميگذارد] اکر فرداي قيامت برسد چه برسر او خواهند آورد وقتي چنين آوازي را ازچنان نامسلماني شنيدم بسيار لذت بردم که عقل آن نامسلمان از واعظ شجاع بهتر کار ميکنند.
 

در حضور اندیشه

غزل 558 سودی یکی از سرودهای به تمام معنا پیچیده و سربسته گویی اوست احتمالاً حافظ 52 ساله در عهد بلوغ کامل عقلی، علمی و عقیدتی شاید سال 769ق/743ش/1367 که منشرعین چون کمربندی شجاع او را در میان گرفته وادارش نموده اند صوف بپوشد، محتسب شود علناً شراب ننوشد  بجای مجالس بزم شبانه رقص و آواز و شرابخواری مجالس وعظ و خطابه درس و بحث ظاهراً برپا ولی پنهانی باده خواری نماید تا مردم قبول کنند که او شده است [عابد و زاهد و مسلمانا] از دیگرسو حافظ شاعریست با زبان آتشین راهی برای زندگی پیش گرفته که خود را راند می خواند و با هرچه دورنگی و یا آنکه بوی دورنگی از آن برآید بی مهابا مخالفت می نماید و استوار و محکم به راه راست خود می رود و از برخورد با مخالفین هم هراسی ندارد زیرا او سر زلف نگار که زمام اندیشه شجاع باشد را در دست دارد بقول معروف شیشه عمر شجاع در دست اوست او درتاختن کارا بجایی می رساند که به شجاع هم ناسزا میگوید  شجاع هم او را به اعدام محکوم بپای دار مجازات می برد  ولی نمی تواند به بالای دار ببرد لاجرم از شیراز اخراج میکند.

برگردان روان

حافظ: قبل از پرداختن به دیگر مطالب بگذارید چند چیز را  روشن کنم در عالم راستگویان راستگوی دیوانه ای مانند من نیست ، چیزی را پنهان نمی کنم از  جمله بسیار فقیر و تنگدستم علی رغم تنگدستی شراب می نوشم واگر دِر̊هَم و دیناری برای خرید شراب نداشته باشم خرقه را در یک میکده بگرو  میگذارم و دفتر اشعار مرا در میکدة دیگری زیرا میخانه دار تا طلب قبلیش پرداخت نشود گرویی جدید قبول نمیکند و ناچارم  هر روز چیزی را در یک میکده بگرو بگذارم.
مطلب دیگری که باید روشن شود اینست که عاشق شجاعم ولی روابطم با او بشدت تیره شده نه تنها رابطه ام تیره شده بلکه عقل او را چنان دزدیده اند که گوش شنواندارد از خدا می خواهم یا به او عقل بدهد یا روشن فکری  پیدا شود او را برسر عقل بیاورد تنها کاری که از من ساخته است آنست تا می توانم گریه کنم که اشک از گونه به دامن واز دامن بکنارم  جاری شود و او را که قامتی همچون سرو دارد بخاطر جوی آب بکنار من [بنشانند] از ندیدن شجاع آنقدر غمگینم که باید از کشتی ، شراب بنوشیم و چنان بگریم که درچهار گوشه چشمانم چهار دریای اشک پدید آید از سوی دیگر واعظ بمن فشار وارد می آورد که از نوشیدن شراب توبه کنم  و منهم آخرین باری که از دست صنم باده فروش شراب گرفتم توبه کردم که اگر شجاع را ببینم شراب ننوشم اما جان کلام واصل مطلب درهمینجاست که من پروانه شجاعم و از گفتن اینکه شراب نخواهم ننوشم ابایی ندارم مشروط بر اینکه  او با طیب خاطر و با زبان خودش بگوید و من بشنوم که توبه کرده هرچند اغیار می آیند و میگویند شجاع از شرابخواری توبه کرده باور کردنی نیست بگذارید شجاع و جام می و من در یک جا جمع شویم اگر او ننوشید و بمن هم گفت تو هم ننوش آنوقت نخواهم نوشید ولی شجاع تو زیبایی بخصوص چشمان تو زیباست و هر کسی نمی تواند زیبایی نهفته درچشم ترا ببیند مگر اهل نظری چون حافظ.
برای حسن خطام بگذارید چیزی به شما بگویم دیروز صبح که از میخانه بیرون آمدم مردی که مسلمانهم نبود با دف و نی درمقابل درب میخانه آوازی را میخواند : این واعظین اطراف شجاع چه واعظینی هستند از اربابشان حقوق می گیرند به مردم بگویند شراب ننوشید ولی اجازه میدهند اربابشان شراب بنوشد  آن نامسلمان میگفت مگر اینها مسلمان نیستند و نمی دانند فردای قیامتی هست آنوقت چه خواهد گفت؟ ایا خواهند گفت ما پول گرفتیم که اجازه بدهیم شجاع شراب بنوشد و به حافظ امر کنیم شجاع شراب ننوشد؟

تعمق

بیت 1 من راستگوترین راستگویانم شراب می نوشم- ب2 از شجاع ناراحتم زیرا روشن بین نیست- ب3 مرا مکدر و بسیار  غمگین و گریانم کرده برای آرامش بسیار شراب می نوشم- ب5 اگر شجاع از شرابخواری توبه کرد منهم میکنم- ب6 من میگویم توبه میکنم ولی شجاع نمیگوید- ب7 اگر از دهان شجاع نشنوم که بگوید توبه کردم حرف دیگری را قبول ندارم- ب8 شجاع بسیار زیباست این منم که می دانم او چقدر زیباست –ب9 همه حتی نامسلمانان هم می دانند اطرافیان شجاع ادعای مسلمانی میکنند- ب10 آیا آنها از فردای قیامت نمی ترسند آیا نمی دانند ریاکاری جرمش بیشتر است یا شرابخواری آنروزست که آه آنها به آسمان میرود.
نتیجه: گر مسلمانی چنین است که واعظین اطراف شجاع شرابخوار دارند وای برآنها که بپای میز محاسبه بروند.

شناسه غزل

حافظ میگوید من راستگو ترینم شراب می نوشم ، شجاع هم شراب می نوشد واعظین بمن می گویند از نوشیدن شراب توبه کن ولی به او چیزی نمی گویند من و شجاع وصراحی و جام را کنار هم بگذارید اگر او گفت توبه کردم و ننوشید منهم نمی نوشم.خلاصه حافظ زهر هلاهل را با قند و گلاب با غلظت کم مخلوط و به اطرافیان شجاع می خوراند که نتیجه اش با مرگ عماد فقیه کرمانی سال 773ق/750ش/1371م  ببار می نشیند و شجاع در برابر حافظ زانو می زند برایش شراب لعل می آورد زیرا او راه مستقیم را یافته است.

طبقه‌بندی غزل

نام غزل: نیست چون من شیدایی/ فصل حافظ- شجاع/ بخش حافظ بر لب بحر فنا/ احتمالاً سال 769ق/746ش/1367م
20/04/1395 ش / 05/10/1437 ق / 10/07/2016 سه پنجم

سیاوش ایزدیفاطمه سهرابی

www.DarHozooreKhajeHafez.com
نام ایمیل عنوان دیدگاه
متن دیدگاه
کد تصویری