1395/05/19تاریخ:
غزل 566 سودی

چُونْ دَرْ بَهارِ خُوبی اِمروزْ کا̊مکاری شایَد̊کِه عاشِقانْ را کامی زِ لَبْ بَر̊آریْ

حافظ بنده است و عاجز شجاع حاکم است و قادر

1 چون در بهار خوبي امروز کامکاري شايد که عاشقان را کامي ز لب برآري
2 با عاشقان بيدل تا چند ناز و عشوه بر بيدلان مسکين تا کي جفا و خواري
3 تا چند همچو چشمت در عين ناتواني تا چند همچو زلفت در تاب و بقـراري
4 دردي که از تو دارم جوري که از تو بينم گر شمة بداني دانم که رحمت آري
5 اسباب عاشقي را بسيار مايه بايد دلهاي همچو آتش چشمان رود باري
6 درهجر مانده بودم باد صبا رسانيد از بوستان وصلت بو ي اميدواري
7 گر چه ببوي وصلت در حشر زنده گردم سر بر نيارم از خاک از روي شرمساري
8 از بادة وصالت گر جرعة بنوشم تا زنده ام نورزم آئين هوشياري
9 ما بنده ايم و عاجز تو حاکمي و قادر گر ميکشي بزورم ور ميکشي بزاري
10 آخر ترحمي کن بر حال زار حافظ تا چند نااميدي تا چند خاکساري

بستر تاریخی

غزل احتمالاًٌ اواسط سال 772ق/749ش/1370م   که شجاع ظاهراً کامکار مخالفین درون و بیرون از دربار را کم و بیش قلع و قمع نموده حافظ را به یزد فرستاده به هجر رانده ولی روزنه ارتباطی وجود دارد هرچند بوضوح نمی دانیم حافظ از [چه شرمساری صحبت میکند] ولی برای وصال شجاع بسیار لابه می نماید.

در حضور خواجه، در حضور خواننده

بیت 1 : چون در بهار خوبي امروز کامکاري شايد که عاشقان را کامي ز لب برآري
کلمات: چون: بدين جهت که- بهار خوبي: جواني و شاهنشاهي- کامکاري: به آرزوهايت رسيده اي- شايد: شايسته است- عاشقان: يکي از آنها حافظ است – گامي ز لب: کلامي سخن- برآري: بگويي
برگردان: شجاع! تو هم جواني و هم به آرزوهايت رسيده اي اميدوارم مراهم که عاشق تو هستم بي نصيب نگذاري.
 
بیت 2 : با عاشقان بيدل تا چند ناز و عشوه بر بيدلان مسکين تا کي جفا و خواري
کلمات: عاشقان بي دل: عشاق دروغين- تا چند: تا چه وقت- ناز: دلبري- عشوه: فريب- بيدلان: دلباختگان- مسکين: بي نوا- يکي از بيدلان مسکين: حافظ است- جفا: ستم- خواري: سرزنش
برگردان: شجاع! حافظ يکي از عشاق بي قرار تست تا چه وقتي مي خواهي بر او ستم و بي اعتنايي روا داري. اما با کساني که از معرفت بويي نبرده اند بنشيني و سياست بازي نمايي.
 
بیت 3 : تا چند همچو چشمت در عين ناتواني تا چند همچو زلفت در تاب و بقـراري
کلمات: همچو: مانند- در عين: کمال- ناتوان: خماري(محروميت)- تا چند: تا چه وقت- تاب: پيچ- بيقراري: پريشاني
برگردان: شجاع تا چه وقت بايد بمن نگاه نکني و تا چه موقع من بايد در حسرت ديدار تو بخود بپيچم و و پريشان باشم
 
بیت 4 : دردي که از تو دارم جوري که از تو بينم گر شمة بداني دانم که رحمت آري
کلمات: دردي: رنجي- جوري: ستمي-بينم: مي بينم- گر: اگر- شمه اي: اندکي- دانم: يقين مي دانم- رحمت: آمرزش- رحمت آري: لطف کني
برگردان: شجاع دردي که از ستمهاي تو ميکشم چنان طاقت فرساست که اگر اندکي از آنرا بداني دلت برمن مي سوزد و بمن توجه ميکني.
 
بیت 5 : اسباب عاشقي را بسيار مايه بايد دلهاي همچو آتش چشمان رود باري
کلمات: اسباب: تجهيزات- عاشقي: خواستن شجاع – مايه: توانايي- بايد: لازمست- چشم رود بار: چشم بسيار گريان
برگردان: شجاع! هرکسي نمي تواند عاشق باشد عاشقي شرايطي دارد دل عاشق بايد همچو آتش بسوزد و چشمش مانند رودخانه بگريد.
 
بیت 6 : درهجر مانده بودم باد صبا رسانيد از بوستان وصلت بو ي اميدواري
کلمات: در هجر: در دوري- باد صبا: پيک- بوستان: محضر- وصل: ديدار- بوي اميدواري: اميد وصال
برگردان: شجاع! از دوريت درمانده بودم پيک اخبار اميدوار کننده اي آورد که مي توانم به ديدار تو نائل شوم.
 
بیت 7 : گر چه ببوي وصلت در حشر زنده گردم سر بر نيارم از خاک از روي شرمساري
کلمات: گرچه: باوجوديکه- ببوي: به اميد-وصلت: ديدارت- درحشر: در قيامت- نيارم: بلند نکنم- از روي: ناشي از- شرمساري: شرمندگي
برگردان: شجاع هرچند روز قيامت به اميد ديدن تو زنده ميشوم ولي اگر بميرم تا روز قيامت از خجالت تو سر ازخاک بدر نخواهم کرد.
 
بیت 8 : از بادة وصالت گر جرعة بنوشم تا زنده ام نورزم آئين هوشياري
کلمات: بادة: لذت- وصل: ديدار- گر: اگر- جرعه: لحظه- نورزم: نپردازم – آئين: رسم- هوشيار: عقلانيت
برگردان: شجاع اگر لحظه اي ترا ببينم از همان يک لحظه ديدن چنان سر مست ميشوم که تا آخر عمر هوشيار نخواهم شد.
 
بیت 9 : ما بنده ايم و عاجز تو حاکمي و قادر گر ميکشي بزورم ور ميکشي بزاري
کلمات: بنده: غلام- عاجز: ناتوان- تو: شجاع- حاکم: پادشاه- قادر: خودکامه- بزور: بي گناه- زاري: مظلوم
برگردان: شجاع تو پادشاهي و پادشاهي زورگو بود و نبود من در دست تست مي تواني بي گناه و مظلوم مرا بکشي و يا [خونم را پايمال کني]
 
بیت 10 : آخر ترحمي کن بر حال زار حافظ تا چند نااميدي تا چند خاکساري
کلمات: آخر: [اي بي مروت]- ترحمي: دلسوزي- کن:بکن- تا چند: تا چه وقت- خاکسپاري: خاک راه شدن
برگردان: شجاع! بي مروت تا چه وقت از ديدار تو نااميد باشم تا چه وقت ابراز بندگي و افتادگي کنم انصاف هم چيز خوبيست بي انصاف بر حال زار حافظ ترحمي کن.
 

در حضور اندیشه

حافظ انسان فرزانه ایست به اصول اندیشه ای رسیده با تمام وجود برآن باور دارد محور اصلی و اساسی این اصول صراط مستقیم در پهنای مستی و راستی است ولی شجاع پس از غلبه 24/12/767ق/17/06/745ش/08/09/1366م به سلطان محمود به پیشنهاد اطرافیان خود که عمده صلاح او را می خواستند شروع به مسلمان نمائی نمود همان اطرافیان بشدت مانع دیدار حافظ با شجاع می شدند زیرا بخوبی می دانستند که [سر زلف شجاع ] دردستان قدرتمند حافظ است کافیست فقط یک لحظه او را ببیند تا تمام رشته های آنها را پنبه کند لذا دسیسه های پی در پی تدارک دیده شد که او را ابتدا به مرگ و بعد به یزد تبعید نمودند و حافظ پس از مدتی اقامت در یزد و تحمل عذاب به شجاع می گوید [ از تو شرمسارم آخر ترحمی کن بر حال زار حافظ. ما بنده ایم و عاجز تو حاکمی و قادر] در واقع ابراز ندامت، شرمساری و درخواست عفو ضمنی می نماید.

برگردان روان

شجاع  تو امروز شاهنشاهی 40 ساله  به تمام آرزوهایت رسیده ای  می دانی که عاشقت هستم انتظار دارم بمناسبت جوانی و کامکاری مرا هم کامکار و خرسند نمایی پانزده سال است که عاشق تو هستم تا کی میخواهی بر من ناتوان نگاه نکنی و مانند زلفت پریشان و بی قرارم نمایی آیا میدانی این همه ستمکاری و دردمندی که بر من روا نمودی چه بلایی بر سرم آورده یقین دارم که اگر اندکی از آنرا بدانی بر من رحمت آری هرچند دریافته ام که عاشقی چه مشکلات فراوانی دارد مثلاً دلت باید بسوزد و چشمانت باید مانند رودخانه بگرید.
شجاع مدتها از تو بی خبر بودم از محضرت خبری رسید که مایه امید واریم شد و همین خبر بسیار مرا خوشحال کرد بدانحد که اگر در روز قیامت خبر دیدار تو بمن برسد زنده میشوم و اگر بمیرم و بر مزارم بیایی از شرمساری سر از خاک بیرون نخواهم آورد اما اگر یک لحظه ترا ببینم تا ابد  مست خواهم شد. بهر جهت تو پادشاهی و حاکم و من بنده ای عاجز هستم  مختاری هر بلائی که بخواهی بر سر من بیاوری هرچند بنده و عاجز هستم بهتراست که به حافظ رحم واو را نا امید ننمایی.

تعمق

شجاع [ آخر ترحمی کن برحال زار حافظ تا کی ناامیدی تا کی خاکساری] حافظ بنده است و  عاجز  تو پادشاهی قادر یا بزوز بکش یا با عذاب فقط بگذار یک لحظه ترا ببینم و بمیرم همینقدر بگویم که از رفتاری که با تو داشته ام آنقدر شرمنده ام که با تمام علاقه ای که بتو دارم اگر بر مزار من بیایی از شرمندگی سر از خاک بر نخواهم داشت.
در بیت 7 باید درنگ کرد حافظ بنده و عاجز نسبت به پادشاه کامکار و قادر چه کرده که چنین شرمسار است آنچه در دفتر اشعار به ثبت رسیده ناسزاهای فراوانیست که حافظ قبل از انتقال به یزد نسبت به شجاع  گفته که فصلی برای ناسزاگوئیهای حافظ به شجاع در نظر گرفته ایم  حافظ در بیت 4 غزل 88  به این ناسزاگوئی اشاره می کند [از سخن چینان میلالتها پدید آمد ولی گر میان همنشینان ناسزائی رفت رفت]

شناسه غزل

دوری از دوستان و آشنایان در یزد بی اعتنایی شاه یحیی  و اعوان و انصار او به حافظ او را وادار به عجز و لابه نموده هر چند پیکی از راه رسیده خبر خوشی برای او آورده ولی تا جرعة وصال ننوشد تا زنده است آئین هوشیاری نورزد احتمالاً اواسط سال 772ق/750ش/1371م که بوی آزادی بمشام حافظ رسیده سروده شده است.

طبقه‌بندی غزل

نام غزل حافظ بنده است وعاجز/فصل حافظ- شجاع/ سلسله غزلیات حافظ در یزد/ احتمالاً اواسط سال 772ق/750ش/1372م
19/05/1395 ش / 06/11/1437 ق / 09/08/2016 سه پنجم

سیاوش ایزدیفاطمه سهرابی

www.DarHozooreKhajeHafez.com
نام ایمیل عنوان دیدگاه
متن دیدگاه
کد تصویری